به دنبال مشکل تاسف باری که برای وبلاگم پیش آمد، حدود یک سال و نیم است که مطلبی را در این جا به اشتراک نگذاشته ام و بیشتر در دیگر فضاهای مجازی به خصوص فیس بوک فعال بوده ام. ماه گذشته مصاحبه ای با آقای بابک مهدی زاده، خبرنگار روزنامه اعتماد داشتم درباره تجربه جنبش دانشجویی در غرب که در ویژه نامه 100 صفحه ای آن روزنامه در روز 16 آذر منتشر شد. (صص 29 تا 32) به دلیل عدم دسترسی به نسخه اینترنتی این ویژه نامه و مصاحبه و به دلیل خواست برخی از دوستان، اکنون فرصتی است تا به انگیزه بازنشر نسخه متنی این مصاحبه، وبلاگ نیمه متروکم را نیز بازگشایی کنم.

 

جنبش دانشجویی در غرب، ملعبه دست سیاسیون نمی شود

مجید تفرشی از جنبش های دانشجویی در کشورهای توسعه یافته می گوید

س- جنبش های دانشجویی در کشورهای توسعه یافته چه اندازه در عرصههای سیاسی و اجتماعی تاثیرگذارند؟

ج- جنبش دانشجویی در کشورهای توسعه یافته و به ویژه کشورهای اروپایی و آمریکایی در درجه اول یک جنبش صنفی است تا سیاسی. یعنی جنبش دانشجویی در این کشورها بیش از آن که به مسایل سیاسی فراتر از محیط دانشگاه بپردازد، توجه به مسایل صنفی و عمومی دانشجویان دارد. البته طبیعی است که اتحادیه های دانشجویی وارد مسایل سیاسی و اجتماعی منطقه‌ای، ملی و بین المللی هم می شوند و مطالبات اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مانند سایر اقشار جامعه دارند. اما در ایران و در این 80 سال بعد از تاسیس دانشگاه تهران، جنبش های دانشجویی به عنوان نیروهای شبه سیاسی کاملا حرفه ای وارد فضای اجتماعی می شدند، بلکه تاحدی جانشین احزاب و گروههای سیاسی نیز شده اند که یا وجود ندارند یا در صورت وجود ناکارآمد و فاقد تاثیرگذاری لازم هستند.

درحالی که در غرب اتحادیه های دانشجویی در وهله اول به دنبال اهداف صنفی و رفاهی بوده و بعد به اهداف و گرایشهای سیاسی روی می آوردند. به عبارتی دیگر، اتحادیه های دانشجویی در کشورهای توسعه یافته لزوما به صورت حزب عمل نمی کنند درحالی که در ایران برخی اوقات هم دانشگاه ها و هم رسانه ها به صورت حزب عمل کرده اند. دلیلش هم این است که در کشورهایی نظیر ایران احزاب واقعی پا نگرفته اند و اگرهم پا گرفته اند اغالب از بالا شکل گرفته اند. حال آن که احزاب ریشه دار اروپایی، اغلب از دل جنبشهای کارگری، صنفی و دانشجویی زاده شده و سپس فراگیر شده اند.

به طور طبیعی دانشگاهیان وبه خصوص دانشجویان از مهمترین کنشگران هر جامعه هستند و کاستی ها ومشکلات مختلف را از منظر انتقاد و اعتراض مطرح کرده و حکومتها را در جهت ترویج آرمانگرایی و تحقق کامل عدالت و آزادی به چالش میکشند. علاوه بر این موضوع، در کشورهایی مثل ایران، در موارد بسیاری، روزنامه ها و تشکل های دانشجویی سعی میکنند نقش بدیل احزاب را بازی کنند. اما این رویکرد چندان مثبتی نیست. چون دانشجو که همواره در دانشگاه به سر نمی برد و زمانی فرامی رسد که دانشجو از دانشگاه و تشکل های دانشگاهی باید خارج شود. ضمنا جنس مطالبات و رویکرد تلاش برای دستیابی به آنها طوری است که تشکل های دانشجویی نمی توانند کارکرد حزبی داشته باشند.

در کشورهای اروپایی هم فعالان جنبش دانشجویی کم و بیش تحت تاثیر احزاب سیاسی مختلفی هستند که ممکن است از منتهی الیه چپ باشد یا منتهی الیه راست. البته همواره شعارهای طرح شده در دانشگاه ها به علت حال و هوای دانشگاه و سن و سال دانشجویان به طور نسبی تندتر و رادیکالتر از شعارهای احزاب سیاسی است. حال این دانشجویان معمولا وقتی از دانشگاه بیرون می آیند، فارغ التحصیل می شوند و جذب احزاب سیاسی و کارهای اداری یا بازار کار می شوند شعارهایشان هم ملایم تر و معقول تر می شود چون با واقعیات جامعه به صورت ملموس تری روبرو می شوند.

س- آیا اتحادیه های دانشجویی در کشورهای اروپایی وابستگی سیاسی به یک جریان سیاسی خاص دارند؟ مثلا در بریتانیا اتحادیه دانشجویی همواره از حزب کارگر حمایت می کند یا حزب محافظه کار؟

ج- کلیت یک اتحادیه دانشجویی در فرانسه یا بریتانیا هیچگاه از یک حزب مشخص سیاسی حمایت نمی کند. اعضای اتحادیه های دانشجویی، یا جناح هایی از آن اتحادیه ممکن است هرکدام طرفدار احزاب مختلف سیاسی باشند اما کل اتحادیه هیچگاه به طور کامل و یک پارچه و با نام اتحادیه به نفع یک حزب خاص سیاسی فعالیت نمی کنند. این در حالی است که اتحادیه های کارگری و صنفی معمولا جهت گییری حزب دارند و بیشتر از احزاب چپ میانه حمایت می کنند.

س- یعنی هیچگاه پیش نیامده که اتحادیه های دانشجویی در دانشگاههای غربی، در جریان انتخابات عمومی، لیست نامزدهای انتخاباتی بدهند و یا از یک حزب سیاسی خاص حمایت تمام قد کنند؟

ج- دانشجویان حتما در انتخابات مختلف در کشورشان ورود می کنند، اما به صورت فردی یا به صورت جناحی. ممکن است یک جناح یا فراکسیونی از اتحادیه به انتخابات ورود کند اما کل اتحادیه که یک تشکل فراگیر است این کار را نمی کند. مثلا در اتحادیه دانشجویان دانشگاه لندن فراکسیونی هست که طرفدار حزب کارگر است و یک اتحادیه دیگر طرفدار حزب لیبرال دمکرات، اما کل اتحادیه هیچ گاه کاملا طرفدار یک حزب مشخص نمی شود.

س- یعنی به خاطر انتخابات و مسایل سیاسی دچار انشعاب نمی شوند؟

ج- انشعاب در اتحادیه دانشجویان در این قبیل کشورها تقریبا بی حاصل و بی معنا است. انشعاب در این مورد مثل این می ماند که یک خانه ای را با سالها زحمت و دردسر درست می کنید تا از حقوقتان دفاع کند بعد بگویید من به دلیل مشکلات با شرکایم می خواهم این خانه را. منهدم کنم یا آتش بزنم. البته انشعاب امری غیرممکن نیست. ولی به ندرت رخ داده است.انشعاب متعلق به زمانی است که شما به بن بست کامل می رسید. وقتی انتخابات آزاد باشد و تیم رهبری اتحادیه با رای آزاد و علنی هر سال یا هر دو سال یک بار تغییر می کنند و هرچند سال یک بار افراد جدیدی وارد اتحادیه می شوند و خون تازه ای در کالبدشان تزریق می شود دیگر انشعاب معنی ندارد. انشعاب وقتی صورت می گیرد که شما نتوانید اصلاح یا تغییری را در آن سازمان انجام دهید. وقتی رهبران اتحادیه مدام تغییر می کنند و همواره سعی در اصلاح امور دانشجویی دارند که دیگر انشعاب معنا ندارد. انشعاب در یک سازمان دیرپا هیچ سودی برای اعضایش ندارد و در حکم خودسوزی یا خودکشی است.

دانشجویان ولو آنکه مخالف سیاسی همدیگر هم باشند هم به انشعاب فکر نمی کنند. چون در اغلب قریب به اتفاق مواردی از این دست، هر دو طرف در انشعاب بازنده خواهند بود. در سایر اتحادیه های صنفی هم معمولا انشعاب صورت نمی گیرد. البته معلمان و کارگران ممکن است اتحادیه های مختلفی داشته باشند اما دانشجویان فقط یک اتحادیه مرکزی واحد دارند. البته سازمان های دانشجویی کوچکی مانند سازمان دانشجویان مسلمان یا دانشجویان مسیحی و غیره هم وجود دارند اما تشکل فراگیر که تمام دانشجویان عضوش هستند اتحادیه دانشجویان است که به ندرت در آن انشعاب صورت گرفته است.

انشعاب به معنای کاهش اقتدار مالی و سیاسی و ضریب نفوذ کل جنبش دانشجویی است. نمایندگان منتخب اتحادیه در شوراهای مدیریتی کل دانشگاهها و دانشکده ها عضو هستند. اعضای اتحادیه های دانشجویی به خوبی آگاهند که از آن جایی که مقامات دولتی و مدیریت دانشگاهها و دیگر نهادهای سراسری یک اتحادیه و یک صدا را به رسمیت می شناسند و با آن طرف حساب و گفتگو هستند، انشعاب این صدای یگانه را خواهد شکست و امکانات دولتی و غیردولتی اتحادیه دانشجویان را دچار وقفه و اختلال می کند.

س- یعنی در واقع اتحادیه دانشجویان شامل دو اصل می شود؛ یکی اینکه تمام اعضایش دانشجو باشد و دوم اینکه هدف اصلی اش مطالبات صنفی دانشجویان باشد؟

ج- دقیقا همین است. از طرفی تمام اعضا و فراکسیون های اتحادیه این اصل را پذیرفته اند که انشعاب مشکلشان را حل نمی کند و در واقع نشانگر ناکارآمدی اعضا و خود مشکل آفرین است. البته انشعاب در اتحادیه های دانشجویی در غرب، امری غیرممکن نیست، اما تابه حال به ندرت اتفاق اتفاق نیفتاده است. شما اگر در شعارهای تبلیغاتی در زمان انتخابات دقت کنید می بینید که مطالبات صنفی، رفاهی و امور دانشجویی در صدر برنامه های تبلیغاتی نامزدها قرار دارد و مطالبات کلان شهری، منطقه ای، کشوری و بین المللی در مراحل بعدی هستند. پیام این نوع نگاه کاملا مشخص است: اولا حوزه مسئولیت و اطراف خودت و خانواده نزدیکت را اصلاح کن، بعد به فکر تغییر وضعیت شهر و استان وکشور و جهان باش.

البته در مواقعی به دلایلی فنی یک اتحادیه د انشجویی منحل یا تغییر شکل می دهد. برای نمونه در تابستان گذشته اتحادیه دانشجویی دانشگاه لندن (ULU) که بزرگترین اتحادیه دانشجویی اروپا با بیش از 120 هزار عضو بود، رسما منحل شد. دلیل این امر این بود که قبلا دانشکده های مختلفی عضو فدراسیونی به نام دانشگاه لندن بودند، ولی الان همه آن دانشکده های سابق، از نظر اداری، اجرایی و مالی، خود دانشگاههایی کاملا مستقل هستند و موجودیت واحدی به نام دانشگاه لندن دیگر وجود خارجی ندارد و طبعا اتحادیه آن نیز مفهوم کلاسیک خود را از دست داده بود.

س- حتی در انقلاب می سال 1968 فرانسه هم انشعابی در جنبش معترض دانشجویی صورت نگرفت؟

دهه 1960 میلادی دهه شورشهای دانشجویی در همه جهان و به خصوص اروپا و آمریکا بود. سی و دو سال قبل، یک مورخ آمریکایی به نام "دیوید وستبای" در کتاب خود به نام "تصویر مه آلود: جنبش دانشجویی در آمریکا در دهه 1960" با تحلیل تحولات جنبش دانشجویی در آن کشور به خوبی به واکاوی این گونه حرکتها و تاثیر و تاثر آن در ارتباط با بقیه اقشار جامعه پرداخته است. جنبش دانشجویی البته در آن دوران و تا همین الان مختص غرب و خاور میانه نبود. از آفریقا گرفته تا آمریکای لاتین و از خاور دور و جنوب شرق آسیا تا استرالیا، جنبش دانشجویی تحرک و فعالیت جدی داشت.

در جریان حوادث می 1968، در اروپا وتبعات آن، جنبش دانشجویی دچار تشتت و چند دستگی جدی شد. انشعاب به مفهوم سنتی که ما فکر می کنیم صورت نگرفت اما اختلاف نظر شدیدی به وجود آمد و دانشجویان راه های مختلفی رفتند. اتحادیه های دانشجویی بعد از شکستشان ، فعالیتشان را محدود کردند و دچار تعلیق، پوست اندازی و بازنگری جدی شدند،  اما به این معنا نبود که نهایتا چند پاره شوند. با این همه باید اذعان کرد که جنبش دانشجویی در اروپا از اواسط دهه 1970 روند رو به نزولی داشته است. دلایل و واکاوی این روند رو به نزول در برخی منابع به خصوص کتاب "مرگ آرمانشهر: تحولات و انحطاط جنبش دانشجویی در اروپا" نوشته  "جیانی استاترا" به خوبی مورد بررسی قرار گرفته است.

جنبش دانشجویی، به خصوص تحولات دهه شصت و هفتاد میلادی آن، اکنون بخشی از تاریخ مدون معاصر و حتی فصلی از درس های تاریخ معاصر در دانشگاههای مهم جهان است و کتابهای درسی مهم و جدی نیز در این باره نوشته شده است. از میان این منابع می توان به کتاب مجموعه مقالات "اعتراض دانشجویی: دهه شصت و پس از آن"، به کوشش "جرارد دوگروت" اشاره کرد که اتفاقا فصلی نیز درباره جنبش دانشجویی قبل از انقلاب در ایران دارد.

س- چرا اتحادیه های دانشجویی در این کشورها به مسایل سیاسی ورود فعال و جدی نمی کنند؟

ج- بعد از تحولات دهه 60 در اروپا و آمریکا اتحادیه های دانشجویی به جز موارد خاص دیگر به طور مستمر و مرتب و خیلی فعال به مسایل سیاسی و حزبی ورود مستقیم و با تمام قوا نمی کنند. مثلا در مواردی مانند تحولات پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 و حمله آمریکا و متحدانش به افغانستان و عراق، اتحادیه های دانشجویی نقش فعالی در سامان دهی راهپیمایی و اعتراضات فعالیت واکنشی علیه دولتهای غربی داشتند و به صورت یکپارچه تلاش کردند دولت ها را تحت فشار قرار دهند. اتحادیه به جز مسایل صنفی دو کارکرد دیگر دارد: اول تاثیرگذاری غیرمستقیم بر مسایل سیاسی و جاری کشور و دوم ایجاد تماس با نهادها و اشخاصی که قرار است این دانشجویان بعدها بروند و جای آن ها را بگیرند.

مثلا دانشجویان دانشگاه های کیمبریج و آکسفورد می دانند که 10 سال بعد جایگزین مدیران کشور می شوند. حتی وزیر و نخست وزیر از دل این اعضا بیرون می آیند. فعالیت سیاسی در اتحادیه برای آن ها در واقع نوعی آماده سازی است برای در دست گرفتن سکان هدایت کشور در آینده. دانشجویان پایشان را در کفش سیاستمداران می کنند نه فقط از آن جهت که در کارشان دخالت و انتقاد کنند،0 بلکه کارشان را یاد می گیرند و همین طور آن ها را به چالش هم می کشند و مطالباتشان را صریح و از راه های قانونی طرح می کنند.

س- چرا ما در ایران در این 80 سال بعد از تاسیس دانشگاه هیچ گاه اتحادیه های فراگیر دانشجویی نداشتیم؟

ج- اول اینکه دولت ها نخواسته اند که چنین اتحادیه ای شکل بگیرد و تشکیل آن را نوعی ایجاد مزاحمت و یا تمرکز مزاحمان می دانند. دوم هم اینکه دانشجویان هم نخواسته اند قواعد دموکراتیک را رعایت کنند. هیچ دولتی دوست نداشته که اتحادیه مستقل قدرتمندی در دانشگاه ها شکل بگیرد چون احساس می کرد این اتفاق موضع دانشجویان به نفعش نیست. چون به هرحال تشکل های دانشجویی کارشان شفاف سازی و طرح سوال است و به چالش کشیدن دولت ها. از طرفی چون آموزش دموکراسی هم در ایران قوی نیست و آزادی را به خوبی یاد نگرفته ایم و از ساز و کارهای مدنی را خیلی بلد نیستیم که استفاده کنیم. ما شاهد آن بوده ایم که وقتی یک جناحی در تشکل های دانشجویی به قدرت می رسد به جای اینکه اقلیت را تحمل کند و با آن همکاری و تعامل داشته باشد ، برخورد حذفی کرده است. البته مشکلاتد عمومی ایرانی در ضعف کار گروهی و احترام به خرد جمعی هم مزید بر علت است.

در لندن انجمن اسلامی دانشجویان (کانون توحید)، از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به این طرف فعال بوده است و زمانی دکتر علی شریعتی هم در آن سخنرانی داشته است و تشییع جنازه او هم توسط اعضای همین انجمن صورت گرفته و برای انجام مراسم تدفین به سوریه فرستاده شده. این انجمن سابقه فعالیت زیادی دارد و خیلی از مسئولان مملکت از جناج چپ و راست از همین انجمن اسلامی آمده اند اما وقتی در سال 1384 و بعد از روی کار آمدن دولت قبلی، جناح راست انجمن اسلامی لندن به دست گرفت تمام اعضای جناح های دیگر را از این اتحادیه بیرون کردند.

این رفتار برای یک دانشجو و یا عضو اتحادیه صنفی در اروپا تعجب آور و غیر قابل باور است. چون هیچ وقت چنین اتفاقی در اتحادیه های دانشجویی در آن جا نمی افتد اما متاسفانه دانشجویان محترم ایرانی مقیم لندن با حمایت دولت وقت در ایران، چنین کاری کردند. می خواهم بگویم این نگرش «که من اکثریت دارم پس تو نباش» در کشورما وجود داشته و بعضا توسط دولت ها هم حمایت شده است. اگر دانشجو دارای شعور و درک دموکراتیک سیاسی باشد می تواند زیربار فشار دولت ها مبنی بر برخورد حذفی نرود ولی گاهی اوقات نبود آگاهی و بینش درازمدت و راهبردی باعث می شود که دانشجو ابزار دست سیاستمداران چه در دولت و چه اپوزیسیون شود.

س- اتفاقا گروههای مختلف اپوزیسیون و احزاب سیاسی در ایران، علاقه زیادی به یارگیری در دانشگاه ها داشته و دارند. آیا در بین دانشگاه های کشورهای توسعه یافته هم همین وضع وجود دارد؟

ج- هر گروه سیاسی بالاخره دوست دارد که از بین دانشجویان یارگیری کند. در خارج هم چنین وضعی وجود دارد و هر حزبی دوست دارد اعضایش بیشتر شود مخصوص اعضای نخبه اش. اما یک تفاوت اصلی بین شرایط ایران و کشورهای توسعه یافته وجود دارد. در ایران از دانشجویان برای مقاصد سیاسی کوتاه مدت استفاده می شود و دانشجو می سوزد و فدا می شود. در این حالت دانشجو یا حیثت علمی و شخصیتی اش را از دست می دهد یا این که اساسا از هرآنچه که مربوط به سیاست است زده می شود و دانشگاه به یک محیط سرد و بی روح تبدیل می شود.

در هر دو صورتش بازنده دانشگاه و کل بنیه علمی کشور است. اما در غرب احزاب سیاسی از دانشجویان استفاده می کنند اما نه برای مسایل سیاسی روزمره بلکه در پروژه ای درازمدت به دنبال تربیت کادر و مدیران نسل آینده هستند. آن ها میخواهند از دانشگاهیان و دیدگاه های خلاقانه آن ها استفاده کنند تا برنامه های درازمدت خود را چه در قالب دولت و چه در قالب اپوزیسیون بنویسند. جنبش دانشجویی در این کشورها نمی خواهد که ملبعه دست احزاب سیاسی شود. چون می داند که این احزاب و این دولت ها می آیند و می روند اما جنبش دانشجویی و منافع ملی کشور همواره برقرار است.

س- ممکن است بسیاری از اعضای اتحادیه دانشجویان عضو احزاب باشند. حال در دوگانگی علم و سیاست کدامش برای این دانشجویان در ارجحیت قرار دارد؟

ج- این سوال مهمی است. معمولا اکثر دانشجویان در کشورهای غربی فعالیت تمام وقت جدی حزبی ندارند. بیشتر طرفدار و سمپات حزب هستند.البته اقلیتی هم هستند که عضو حزب هستند و بسیار هم فعال. سوال شما به تضاد منافع اشاره دارد. اینکه وقتی شما دارید فعالیت سیاسی می کنید آیا با شئونات علمی و فعالیت صنفی مغایرتی دارد یا ندارد؟ این قضیه در کشورهای توسعه یافته حل شده است. فعالیت سیاسی برای یک دانشجو تاجایی است که بر شئونات علمی اش اثر نگذارد.به عبارتی علم و دانشگاه نسبت به سیاست برای دانشجو در اولویت قرار دارد. اما در کشورهایی مثل ایران سیاسی شدن دانشجویان باعث لطمه خوردنشان می شود و بعد یک فضای سیاست زدگی ایجاد می شود.

س- آیا جنبش دانشجویی در غرب در دهه 60 و 70 میلادی که اوج آرمانگرایی و شدت گرفتن فضای دو قطبی جهانی بود همین رفتار معقولانه امروزی را داشت یا همانند فضای آن روزهای ایران ملمو بود از رفتارهای رادیکال سیاسی و فعالیت های چریکی؟

ج- آن دهه ها اوج جنگ سرد است و گروه های چپ به شدت فعال هستند. همچنین اتفاقاتی در ویتنام و کشورهای آمریکای لاتین ناشی از دخالت آمریکا در این کشورها رخ داده بود و همچنین مداخلات شوروی در مجارستان و چکسلواکی، که جنبش دانشجویی را به این نتیجه رساند که دولت ها کارآمدی لازم را ندارند و درخواست مطالبات از طریق احزاب سیاسی به جایی نمی رسد. بنابراین جنبش دانشجویی خودش وارد عمل می شود و تظاهرات خیابانی شکل میگیرد.

در این دوره چپ ها و آنارشیست ها عمدتا دست بالا را داشتند. حتی گروه های میانه روتری بودند که اعتقاد داشتند احزاب کارکردشان را از دست داده اند و نمی توانند مطالباتشان را محقق کنند. بنابراین اعتراضاتشان به خیابان کشیده شد و نتیجه اش خشونت و حتی کشته شدن چندتن از دانشجویان بود. از دل این اتفاقات هم البته چند جنبش چریکی خشونت طلب هم متولد شد. مثلا در آلمان گروه بادرماینهوف، در ایتالیا گروه بریگاد سرخ و یا بخشهایی از جنبش چریکی جمهوری خواه ایرلند شمالی ظاهر شدند که بدنه اصلی آنها را دانشجویان و جوانان تازه فارغ التحصیل شده تشکیل می دادند.

س- آیا جنبش دانشجویی دهه 30 و 40 شمسی در ایران متاثر از همین جریانات جهانی بود؟

ج- هم بود و هم نبود. بود از این جهت که بالاخره جریانات جهانی تاثیر خود را می گذارند و نبود به این دلیل که بعد از اتفاقات 15 خرداد 42 فعالیت سیاسی و جنبش دانشجویی وارد فاز دیگری شدند. برخورد خونین حکومت در 15 خرداد به تمام گروه های سیاسی اعم از چپ و ملی و مذهبی نشان داد که حکومت شاه اصلاح پذیر و اهل مماشات و گفتگو و تعامل با مخالفان نیست. این گروه ها به این نتیجه رسیدند که باید یک حرکت بنیادین انجام دهند و این حرکت بنیادین برای خیلی از دانشجویان آن دوره به معنای اسلحه دست گرفتن بود. این گونه بود که گروه هایی چون سازمان مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق و هیاتهای موتلفه اسلامی شکل گرفتند.

پس هم اتفاقاتی که در ایران افتاد و هم تحولاتی که در دنیا در جریان بود روی جنبش دانشجویی ایران و عملکردش تاثیر گذاشت. البته باید توجه داشت که با وجود حضور دانشجویان مسلمان، جنبش دانشجویی ایران تا قبل از ظهور پدیده ای به نام علی شریعتی و حسینیه ارشاد، عمدتا و تا حد زیادی تحت کنترل جنبش چپ، حزب توده، چریکهای فدایی و حرکتهای اقماری آن بود و ار اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه بود که جنبش دانشجویی دینی در دانشگاههای ایران قدرت و سامان گرفت.

س- اکنون فضای سیاسی دانشگاه ها در ایران به چه شکل است؟

ج- الان متاسفانه دانشگاه در ایران ، اکنون ، بیشتر تبدیل به مدرسه شده است. در 12 سال دوره تحصیل مقدماتی به دانش آموز یاد می دهند  که کتاب اضافی نخوان و کار اضافی به غیر از درس خواندن ، کار اضافه و حاشیه ای نکن تا در کنکور بتوانی تست ها را درست بزنی. یعنی ذهن دانش آموزان صرفا متمرکز می شود برای شرکت در یک رقابت بزرگ. بعد هم که دانشجو می شود فقط به فکر نمره گرفتن و مدرک گرفتن است. خب این دانشجو اساسا خلاقیتی ندارد و حتی پایان نامه‌اش هم فرمالیته است و ارزش علمی چندانی ندارد. تازه اگر خودش نوشته باشد. بماند که خیلی ها پایان نامه شان را می دهند یک نفر دیگر در ازای پول بنویسد. اکثریت دانشجویان ایرانی آن خلاقیت و انگیزه و شادابی را ندارند. اگر هم دارند در محیط دانشگاه به آن نرسیدند و در خارج از دانشگاه به آن رسیده اند.

از سوی دیگر، دولت های مختلف هم نیامده اند تا محدوده مجاز و مطلوب فعالیت سیاسی دانشجویان را مشخص کنند و در عمل و گفتار خود در جهت فعالیت سیاسی دانشجویان دچار تضاد و تناقض و ابهام است. از این رو خانواده ها هم به دانشجو اجازه فعالیت سیاسی نمی دهند و این عقیده وجود دارد که دانشجو فقط و فقط باید درس بخواند و برود دنبال زندگی اش و دردسری برای خود و خانواده اش نخرد. بنابراین فضای سیاسی در دانشگاه ها در خمودگی است و کسی هم علاقه و عزم جدی به خارج کردن دانشگاه ها از این حالت را ندارد. دانشجویان امروزی نیز اساسا از جهات مختلف، شوریدگی، جنم، قدرت و انگیزه دانشجویان دیروز را ندارند وبدجوری احتیاط را شرط عقل می دانند. نه اینکه هوش و شعور و حتی سواد پایین تری داشته باشند بلکه ابتکار و انرژی شان را دارند در جای دیگری خرج می کنند.

س- مثلا در کجا؟

ج- آن هایی که درس خوانند برای درس خواندن ، عده ای برای پول در آوردن و عده ای هم برای شهرت و پرستیژ و برخی نیز برای آماده کردنشان برای زندگی بعد از دانشگاه. همه می دانند که دانشگاه و کار علمی برایشان نان و آب نمی شود و صرفا یک فرصت مغتنم و نردبان و گذرگاهی است برای رسیدنشان به آینده ای بهتر. آنها بعد از تمام شدن دوران تحصیل هم هیچ کاری با دانشگاه و علم و کتاب و تحقیق ندارند. بسیاری از فارغ التحصیلان دانشگاههای امروز در ایران، (دست کم در رشته های علوم انسانی) ارزش افزوده و دستاورد چندان یگانه و جدی برای دنیای علم ندارند.

در کشورهای توسعه یافته، وقتی دانشجو از دانشگاه فارغ التحصیل می شود در قالب انجمن های فارغ التحصیلان ارتباطش با دانشگاه قطع نمی شود. البته نمی شود صرفا دانشجویان را در ایران محکوم کرد که چرا به این شرایط رسیده اند بلکه جبر جامعه و سیلی روزگار بوده که این ها را در این وضعیت قرار داده است. جامعه به محیط دانشگاه و محصولات انسانی آن بی اعتنا بوده و سطح و شان دانشگاه و استاد را به تدریج پایین آورده و حرمت برای دانشگاهیان قائل نشده و نتیجه اش هم این بوده که دانشجو مایل است هرچه سریع تر دوره دانشگاهش تمام شود.

مثالی تاریخی می زنم. در زمان تاسیس دانشگاه تهران در سال 1314 و سال های بعد از آن، افراد مختلفی بودند که به خاطر حیثیت علمی و پرستیژ اجتماعی دانشگاه می رفتند وزیر و وکیل می شدند تا با استفاده از اعتبار شغلشان بیایند و در دانشگاه تدریس کنند. مثلا سید محمد تدین یکی از افتخاراتش این بود که پس از سال ها وزارت و ریاست مجلس و کار اجرایی و قانونگذاری، در آخر استاد دانشگاه تهران شده بود. یا دکتر مرشد در اواخر عمر دولت پهلوی وقتی خواست در دانشگاه تهران استاد شود درخواستش در شورای استخدام دانشگاه رد شد اما وقتی به وزارت بهداری رسید، توانست از طریق سابقه وزارتش استاد دانشگاه شود. آیا شرایط امروزی دانشگاه ها هم این چنین است. آیا استاد دانشگاه الان همان احترام سابق را دارد؟ آیا حرمت دانشگاه در ایران به طورواقعی و نه در حرف و شعار نگه داشته نشده است.

من دانشجویانی رادر ایران می شناسم که حتی تا مرحله کارشناسی ارشد هم پیش رفته اند، اما حتی یک کتاب هم خارج از محدوده درس های اجباری خودش نخوانده اند. بعضا حتی کتاب های مرتبط با رشته تحصیلی خودش را هم درست نمیخوانند. مطالعه اش محدود به کتاب های درسی اش است و اتفاقا به این قضیه مفتخر هم هست. افتخار به کتاب نخوانی به غیرسیاسی شدن دانشگاه و نداشتن دید استراتژیک و درازمدت و جهانشمول دانشجو می انجامد. در عین حال عاقبت سیاسی کاری را هم دیده است. به همین دلیل اکثریت انگیزه کار سیاسی و اجتماعی را ندارند. البته در همه جوامع، استثنائات و اقلیتی هم هستند که خودجوش، پرکار، خلاق و بالنده هستند. ولی در اقلیت کامل هستند.

س- با این اوصاف فضای دانشگاه ها در ایران یا یک فضای سیاسی رادیکال بوده یا یک فضای مدرسهای. درست است؟

ج- بله چون وقتی در اغلب دروس استادان خیلی وارد نیستند، صرفا جزوه می دتهند، پژوهشهای دانشگاهی کم سطح بوده و یا با پول خریداری می شود، وضع همین طور خواهد ماند. وقتی به مطالبات جوانان و دانشجویان در جامعه پاسخ درست داده نمی شود ، یا آن مطالبه را اساسا کنار می گذارید یا رو به برخورد رادیکال می آورید. به هرحال ما اهل افراط و تفریط هستیم.

س- دانشجویان یک زمانی کتاب های درسی خودشان را نمی خواندند و به جایش مدام کتاب های کارل مارکس یا علی شریعتی را می خوانند و یا مثل امروز که کتاب های درسی خودشان را هم به زور می خوانند.

بله . امروزه فقط به دنبال مدرک هستند. چون در مدرسه و خانواده و جامعه به آنها این گونه یاد داده شده که مطالعه آزاد و تحقیق جدی صرفا اتلاف وقت و جدا ماندن از هدف کسب مدرک و یافتن امکان کار است و اساسا زیاد خواندن موجب دردسر و گرفتاری سیاسی و عاقبت به خیر نشدن است.

س- و این چه تاثیری بر روند علمی کشور دارد؟

ج- رشته های دیگر را درست نمی دانم اما در رشته های علوم انسانی و اجتماعی که مورد علاقه من است، بسیاری از پایان‌نامه ها فاقد ارزش جدی علمی است. اخیرا یک دانشجوی دکترا با من تماس گرفت که حتی منابع پیش پا افتاده و عادی مرتبط با رساله اش را هم نمی شناخت. خب این فاجعه است و اتفاقا دانشجو در این فاجعه نقش محدودی دارد. بیش از همه مدارس و دانشگاهی که محل تحصیلش بودند مقصر هستند. دانشجو در حالی موظف به پژوهش می شود که اساسا با اموری به نام متدولوژی و روش تحقیق و روش اندیشیدن آشنایی ندارد. چون به فرد یاد داده اند که می تواند بدون درس خواندن و زحمت کشیدن دوره دانشگاه را طی کند و مدرک بگیرد. نه فقط در دانشگاه که در اقتصاد و فرهنگ و هر حوزه دیگری سیستم میان بر جاری و حاکم است. ما داریم با نسل میان بر زندگی می کنیم. نسلی که یاد گرفته چگونه از دست آدم موفقی کپی بردارد و بی دردسر و تلاش تقلب کند و ترقی کند و موفق شود.

بسیاری از جوانان در این نسل کنونی، علاقه ای به خواندن و تحقیق جدی ندارد. این نسل فقط نتیجه کار را می بیند و بی دردسر آن را طلب می کند. یعنی موقعیت بالای اجتماعی استاد دانشگاه یا یک فرد ثروتمند را می بیند و می خواهد به آن برسد اما دشواری رسیدن به این وضع را نمی بیند. از این رو بود که خیلی ها پول دادند و مدرک دکترا گرفتند و دیگران برایشان پایان نامه نوشتند. دانشجویان دیگر هم که این اتفاقات را می بینند و دیگر برایشان انگیزه ای نمی ماند که چند سال وقت صرف کنند و پایان نامه بنویسند.

مثالی می زنم، ما در تاریخ ایران فردی داریم به نام حسین محبوبی اردکانی که سالها قبل درگذشته است. او پایان نامه دکترایش را در گروه تاریخ دانشگاه تهران گذرانده که بعدا در سه جلد 500 صفحه ای به نام تاریخ.موسسات تمدنی جدید در ایران توسط موسسه انتشارات دانشگاه تهران نیز به چاپ رسیده است. این کتاب که نتیجه پایان نامه ای است که بیش از نیم قرن قبل نوشته شده، هنوز یکی از منابع مهم و مراجع اصلی تاریخ تعلیم و تربیت نوین ایران است.

اما الان بسیاری از پایان نامه های درسی در مقاطع مختلف تحصیلی، یا در ازای پرداخت پول خریداری شده، یا کپی برداری محض از آثار دیگران است یا فاقد ارزش علمی جدی است. طبیعی است که از این فضا و در این شرایط افراد پژوهشگر و جدی علمی از دانشگاه بیرون نمی آیند که در آینده ، مملکت را بسازند یا منشاء تغییرات جدی شوند. افرادی هم که محقق و دانشمند می شوند، خود تلاش کرده و با تلاش برخی از اساتید خاص عاشقانه کار کرده اند.

س- آیا قرار دادن دانشجویان و دانشگاهیان در حد وسط از جمله وظایف دولت هاست؟

ج- این موضوع هم برعهده دولت ها و هم برعهده جامعه و هم برعهده خود دانشجویان. در ایران باید وجود یک اتحادیه فراگیر دانشجویی که وظیفه اصلی اش اهداف صنفی است و بعد سیاسی جدی گرفته شود. همچنین باید فرهنگ مطالعه در بین دانشگاهیان رواج پیدا کند. باید شانیت دانشگاه بالا برود. و دانشگاه پژوهش محور شود. نه اینکه فقط در هفته پژوهش به دانشگاه بها داده شود. دانشجویی که خانواده اش از دوران کودکی به او یاد نداده که برای یک لذت و معرفت شخصی، و نه ابزار قبولی در امتحان و کنکور کتاب بخواند.

در نتیجه دانشگاههای ما یک سیستم مکانیکی غیرشاداب، غیرعلمی و حتی غیرفرهنگی به صورت کارخانه تولید مدرک کم محتوا می شود. در این میان، تمام تقصیرها هم برگردن دولت نیست. بخشی از تقصیر بر گردن جامعه و دانشجو هم هست. مشکل این است وقتی دانشگاه و دانشجو منفعل است، حکومتها اصرار دارند که دانشجو باید فعال و شاداب و منتقد باشد. وقتی دانشگاه و دانشجو فعال می شود، تلاش می کنند آنها را مهار و کنترل کنند. لذا باید گفت در این مورد جامعه و حکومت حشمگین از انفعال و خمودگی دانشجو است و ترسان از اعتراض و تحرک جنبش دانشجویی.

س- اکثریت فعالان دانشجویی در ایران تحصیل کرده های رشته های فنی بودند و نه علوم انسانی. دلیلش چه بود؟

ج- البته این مساله به طور دقیق قابل اثبات نیست. هر چند اجنالا درست به نظر می رسد. علوم انسانی جایگاه مهم و فاخری در ایران نداشته و هنوز هم ندارد. الان چند درصد دانشجویان رشته های فنی و پزشکی براساس انتخاب و علاقه شخصی شان در این رشته ها تحصیل می کنند؟ چند درصد دانشجویان علوم انسانی آگاهانه و با علاقه رشته های جامعه شناسی و تاریخ و علوم سیاسی را انتخاب کرده اند؟ اکثر آن هایی که در رشته علوم انسانی تحصیل می کنند کسانی هستند که نتوانستند در رشته های فنی و پزشکی قبول شوند. یعنی فقط می خواستند وارد دانشگاه شوند. خب طبیعی است این دانشجویان بعد از فارغ‌التحصیلی هم کارایی بالایی نداشته باشند. تا همین چندسال پیش اکثر مدارس خوب و سطح بالا در ایران فقط رشته های ریاضی و طبیعی داشتند. اغلب نخبه ها اصلا رشته علوم انسانی نمی رفتند، چون این رشته را وقت تلف کردن می دانستند. مدارس هم دانش آموزان نخبه که می خواستند بگیرند فقط رشته های علوم تجربی و علوم ریاضی دایر می کردند چون فکر می کردند نخبه ها رشته علوم انسانی را انتخاب نمی کنند.

موضوع دیگر در این بحث، ضایعات غلمی و فرهنگی سیاست ورزی در ایران است. شماری از سیاست ورزان ایرانی چه در حکومت و چه علیه حکومت، هیچ گاه نتوانستند از توان و قابلیت علمی خود برای خدمت به جامعه بهره بگیرند. مثالهای زیادی در این بارهوجود دارد. مثلا نورالدین کیانوری، دکترای معماری داشت ولی عملا هرگز نتوانست از حرفه خودش به درستی استفاده کند. یا در بین ملی و مذهبی پزشکان و دندان پزشکانی داشتیم که چندان کار پزشکی نکردند و وقف سیاست و مبارزه و زندان شدند. دکتر رضا رادمنش دبیر کل سابق حزب توده وقتی بعد از 10 سال اخذ دکترای فیزیک به آلمان شرقی برمی گردد و می خواهد کار سیاسی را رها کند و به کار تدریس بپردازد می بیند اندازه یک معلم مدرسه هم سواد ندارد. یعنی دکترای فیزیکش فدای کار سیاسی می شود و به فنا می رود. این ها ضایعات علمی سیاست در ایران بود. این موضوع در بین سیاستمداران به قدرت رسیده نیز وجود دارد.

س- آیا این عدم کتابخوانی و بها ندادن جدی به رشته های علوم انسانی باعث نشده که در بزنگاه های حساس سیاسی که فضای سیاسی باز می شود دانشجویان راه درست سیاستورزی را انتخاب نکنند؟

ج- بله. در کشورهای توسعه یافته دانشجویان رشته های مختلف با روش تحقیق و پژوهش و علوم اجتماعی آشنا می شوند اما دانشجویان رشته های پزشکی و فنی مهندسی در ایران با علوم اجتماعی آشنا نمی شوند. در ایران اگر من به عنوان یک تاریخ دان اظهارنظر پزشکی بکنم حتما جرمی مرتکب شده ام اما وقتی یک پزشک یا یک مهندس درباره سیاست حرف بزند همه فکر می کنند که درست می گوید. انگار هرکس پزشک باشد پس تحلیل گر سیاسی خوبی هم باید باشد یا حتی مورخ خوبی.

اما من به شخصه پزشک ها و مهندسینی دیده ام که اطلاعات سیاسی شان زیر صفر است اما چون جامعه به آن ها اجازه داده خودشان هم باورشان شده که تحلیلگران حرفه ای هستند. البته اگر هر کسی با هر سطح سوادی و هر رشته تحصیلی یاد گرفته باشد که به صورت مکرر کتاب بخواند ، رمان بخواند و روزنامه بخواند زاویه دیدش نسبت به اتفاقات باز می شود و دانشش بالا می رود و کمتر بازیچه قرار می گیرد. اما در ایران خیلی ها هستند که با افتخار می گویند ما کتاب و روزنامه نمی خوانیم و با رادیو و تلویزیون هم کاری نداریم. درحالی که این افتخار نیست. کسی که علاقمند به فعالیت سیاسی و اجتماعی است محکوم است که روزنامه و کتاب بخواند و با رسانه های عمومی از هر نگاهی آشنا و مرتبط بوده و طبعا نگاهی چالشی و انتقادی هم داشته باشد.

یک فرد تحصیل کرده یا ثروتمند و موفق در امور اقتصادی وسیاسی در کشورهای توسعه یافته، موفقیت، تحصیلات و ثروت خودش را بهانه و دستاویزی برای درس نخواندن ومطالعه نکردن فرزدانش قرار نمی دهد و برعکس فشار می آورد که از کودکی آنها را با کتاب ومطالعه و فرهنگ و هنر مانوس کند.ولی ما در ایران اکنون با پدیده ای مواجه هستیم که بزرگان ما در بسیاری موارد فرزندان بزرگی ندارند و والدین موفق فرزندان، انگیزه چندانی به روی آوردن فرزندانشان به کار و کوشش و مطالعه و تحقیق ندارند.