متن مصاحبه‌ای طولانی است که ماه گذشته با سایت خبرآنلاین انجام و اکنون با حدود یک ماه تاخیر منتشر شده است.

http://khabaronline.ir/news-154454.aspx

لازم به ذکر است که نسخه متنی که در زیر آمده متن قبل از جرح و تعدلی و ویرایش نهایی تویط خبرآنلاین است و ناگزیر اندکی با نسخه منتشر شده تفاوت دارد.

از رفراندومی برگزار نشده در بحرین تا سفارتخانه هایی بی سفیر در تهران و لندن

مینا علی اسلام: بعد از مدت ها و با گذشته چندی از روز ملی اسناد در ایران کافه خبر میزبان مجید تفرشی، پژوهشگر ارشد ایرانی در آرشیو ملی بریتانیا بود. او با بیش از سه میلیون سند تاریخی مرتبط با ایران سرو کار دارد که می‌تواند نوری به زوایای ناپیدای روابط ایران و بریتانیا، حقوق و مالکیت های قانونی ایران و بسیاری از ابعاد منافع ملی کشورمان در ارتباط با قدرت که سال های سال در خلیج فارس اعمال نفوذ داشته و دارد، اندازد.

 بحث جزایر سه گانه ایرانی به مساله ای سیاسی با تاریخ پر فراز و نشیب در طول روابط ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس تبدیل شده است. در آخرین نشست وزیران خارجه شورای همکاری خلیج فارس قبل از اوج گیری تحولات خاورمیانه، در مورد موضوع مالکیت این جزایر نوعی سکوت از سوی اعضای شورا دیده شد که به علامتی مثبت از سوی اعراب به ایران تعبیر شد. تاریخچه این جزایر در اسناد بریتانیا چه مسائلی را آشکار می کند؟

نباید این سکوت را نشانه ای مثبت دانست. در کشورهای مختلف عربی به خصوص امارات، عربستان سعودی و حتی مصر و سوریه و عراق، به طور سیستماتیک و نهادینه در مورد نام خلیج فارس و مالکیت ادعایی امارات بر جزایر سه گانه بحث می‌کنند. در تمام کتاب های درسی آنها نام خلیج فارس به نام خلیج عربی ذکر شده است.

بحث خلیج فارس و ادعاهایشان علیه ایران، برای کشورهای عربی بحثی منطقه ای و نوعی مفر و گریزگاه برای پنهان کردن شکست ها و ناامیدی هایشان در شکست بر سر مساله فلطسین و اسرائیل و دیگر مناقشات جهانی است. در واقع نوعی برون افکنی اعراب است. آنها هم به ایران هیچ گاه به عنوان شریک یا دوست استراتژیک نگاه نکرده اند.

بگذارید مثالی بزنم: چند سال قبل در کنفرانسی با حضور جک استرا وزیر خارجه وقت بریتانیا و سعود الفیصل همتای سعودی او حاضر بودم. یک خبرنگار امریکایی از وزیر خارجه سعودی پرسید: " نظر شما در مورد روابط عربستان و ایران و عربستان و امریکا در مقایسه با هم چیست"؟

سعود الفیصل جمله مهمی را گفت که به نظرم شاه کلید روابط اعراب با ایران است: "ایران برادر و همسایه امت عرب است و امریکا دوست و متحد استراتژیک امت عرب و البته آدم‌ها برادر و همسایه هایشان را خودشان انتخاب نمی کنند و مجبورند با او تعامل و همزیستی داشته باشند."

در مورد جزایر سه گانه ایرانی باید توجه داشت که یکی از معضلات مهم ایران در این مساله آن است که سیاست واحد و هماهنگی در برخورد با مساله در داخل ندارد. چه در بعد پژوهشی و آکادمیک و چه در بعد تبلیغاتی و دیپلماسی عمومی.

من شخصا امسال از سه طریق مختلف پیگیر برگزاری کنفرانسی در آذرماه هستم به مناسبت چهلمین سالگرد اعاده حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه خلیج فارس که در سی‌ام نوامبر 1971 تحقق یافت. ولی تشتت جدی در بین مسئولان ایرانی در این مورد وجود دارد و حمایت جدی برای کار جدی نیست. اغلب حمایتها از کارهای نمایشی و ظاهری است.

به نظر می‌رسد که مساله جزایر سه گانه در چند سال اخیر دومین چالش بزرگ منطقه ای و بین‌المللی ایران است. حتی فکر می‌کنم حل و فصل چالش هسته‌ای زودتر از موضوع جزایر سه گانه امکان پذیر باشد چراکه مساله جزایر وصل به کل کشورهای عربی است. کشورهای عربی در مساله هسته‌ای ایران سیاست آشکار ضد ایرانی ندارند اما در مساله جزایر این گونه است.

بازهم به بحث های تاریخی جزایر سه گانه بپردازیم. بسیاری از چالش‌های امروز با بررسی آنها قابل درک تر می شود.

سه اتفاق مهم از اواخر نوامبر تا اوایل دسامبر  سال 1971، در فاصله یک هفته، در منطقه رخ داد؛ اول، خروج کامل نیروهای نظامی بریتانیا از خلیج فارس، دوم، ورود نیروهای ایرانی به جزایر سه گانه و سوم تاسیس دولت امارات است.

از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945، دولت بریتانیا به شیخ نشین‌های مستعمره عرب خود در منطقه قول داده بود که به آنها استقلال ببخشد. از سال1968 هم پارلمان بریتانیا تصویب می کند که نیروهای بریتانیا از خلیج فارس خارج شوند و مناطق تحت استعمار را به شیخ نشین ها واگذار کنند. در این فاصله تا 1971 سه شیخ نشین از سایرین راه خود را جدا می کنند: کویت در سال 1961 و زودتر از بقیه استقلال کسب می‌کند. بحرین هم با یک رفراندوم غیرواقعی استقلال پیدا می‌کند. البته در آن زمان، ایران در بحرین به مانند جزایر سه گانه نیروی مستقر نداشت اما از دعاوی خود بر سر حاکمیت بحرین در سال 1970 کوتاه آمد. حدود دو ماه قبل از خروج نیروهای بریتانیا از خلیج فارس، حکام قطر اعلام می‌کنند که نمی‌خواهند در چارچوب فدراسیون امارات عربی متحده قرار داشته باشند. از سال 68 تا 71 مذاکرات بسیار فشرده ای میان ایران و بریتانیا وجود داشته و امیال و خواسته های کشورهای عربی هم از طریق بریتانیا به ایران اعلام می شد. کشورهای عربی منظور دولت در آستانه تاسیس امارات بود که دو شیخ نشین آن در مورد جزایر ایرانی اختلاف نظر داشتند. (راس الخیمه در مورد جزایر تنب بزرگ و تنب کوچک و شارجه در مورد ابوموسی).

اما حکومت پهلوی مطلقا حاضر به مذاکره با اعراب نبود و در این مورد منطق درستی هم داشت. چراکه معتقد بود آنها هنوز دولتی تاسیس نکرده و رسمیتی ندارند که با ایران به مذاکره بنشینند. بر همین اساس تنها با بریتانیا در مورد جزایر مذاکره می‌شد. شاه تنها در اواخر خود هیاتی از شارجه را برای مذاکره به حضور پذیرفت که برخورد با آن هم صرفا در حد معاون وزیر بود. جالب است که دو نفر در این هیات حضور داشتند: یک حقوق دان امریکایی به نام نورتکات ایلی که عنوان مشاور حاکم شارجه و دوم مهندس جوانی که به دلیل مذهب پدری و تبار مادریش تعمدا انتخاب شده بود. او  مادری قاجاری و ایرانی داشت و پدرش شیعه عراقی بود. این فرد "حمید ضیاء جعفر" نام دارد که هم اکنون صاحب کمپانی بزرگ و جنجالی کرسنت است که سالهاست می‌خواهد گاز ایران را خریداری کند. او فردی بود که از سوی شیخ شارجه به ایران آمد تا از طریق مذاکره مانع بازپس گیری جزایر و به خصوص شارجه از سوی ایران شود. او در آن زمان تازه از دانشگاه کیمبریج فارغ التحصیل شده و به امارات آمده بود.

تا سال 1971 تحولات زیادی میان ایران و بریتانیا بر سر جزایر رخ می دهد و حتی دو کشور تا مرز قطع روابط هم پیش می روند. وزیر خارجه وقت ایران یعنی اردشیر زاهدی در این میان تغییر می کند. به نظر سر ویلیام لوس، نماینده تام الاختیار لندن در خلیج فارس، زاهدی مواضع بسیار سخت و غیر قابل انعطافی در مورد مالکیت ایران بر جزایر داشت و وجودش در راس دستگاه دیپلماسی ایران مانع پیشبرد مذاکرات تهران و لندن بر سر جزایر بود.

از قضا، دو نفر از کسانی که قضاوت عمومی تاریخ نگاران درباره آنان منفی است، بر سر موضوع جزایر و مالکیت ایرانی آن، بسیار پایداری کرده اند؛ یکی عبدالحسین تیمورتاش در دوره رضا شاه و دومی اردشیر زاهدی در دوره محمد رضا شاه.

مگر موضوع جزایر سه گانه به دوره رضا شاه هم می رسید؟

بله موضوع جزایر طولانی و دیرپا است. مساله تنها منحصر به جزایر سه گانه مورد بحث ما هم نبوده است. از ابتدای قرن نوزدهم، این سه جزیره و چند جزیره دیگر به طور جدی مورد طمع بیگانگان بوده است. در سال 1903 در زمانی که دولت مظفرالدین شاه در شرایط متزلزل و ناکارآمدی قرار داشت، نیروهای بریتانیایی این جزایر را اشغال می کنند و 68  سال این اشغال طول می‌کشد.

نکته جالب و مهم این است که در طول این سال های اشغال هیچ یک از دولت های ایرانی ( از خوب تا بد، از مردمی تا غیر مردمی) زیر بار این تحمیل نرفتند که جزایر، ایرانی نیست. تاکنون به هیچ سندی در بررسی های خود برخورد نکرده‌ام که دولت های ایرانی، قبل از اشغال جزایر،  در طول این 68 سال و پس از آن، ادعای حاکمیت عربی بر جزایر سه گانه را پذیرفته باشند.

بحث عربی بودن این جزایر از چه زمانی مطرح شد؟

در سال 1903 به زور انگلیسی ها این جزایر از ایران گرفته شد. تا قبل از آن بعضا دزدان دریایی به جزایر می آمدند یا بریتانیایی ها دخالت می کردند اما حاکمیت جزایر بیشتر با ایران بود. از این سال به بعد زمانی که اقتدار بریتانیا در خلیج فارس افزایش یافت، پرچم خود را در جزایر بالا بردند و جزایر را متعلق به خود دانستند.

نکته اینجاست که در بررسی اسناد انگلیسی متوجه شدم که مساله حضور بریتانیا در جزایر خلیج فارس منحصر به این سه جزیره نیست. اولا چند جزیره دیگر در اختیار ایران بود که در دوره اقتدار بریتانیا در اشغال بوده و بعدا ایران آنها را بازپس گرفته است. مانند جزیره فرور یا جزیره فارسی. اما از آنجا که دعوای جزایر سه گانه همچنان ادامه یافته، شهرت یافته است.

علاوه بر آن، بیش از دو هزار سند را اخیرا به دست آورده‌ام که نشان می دهد در طول دوره چهار ساله جنگ جهانی اول، دولت بریتانیا اصرار عجیبی برای خرید یا اجاره بلند مدت چند جزیره ایرانی از دولت ایران داشته و در این راستا از فشار سیاسی تا اعمال نفوذ را به کار گرفته است. ولی با وجود شرایط سخت و مواضع ضعیف، هیچ کدام از دولت‌های ایرانی آن دوران زیر بار این پیشنهادها نرفتند و با آن مخالفت کردند.

پس به نظر می رسد که جزایر سه گانه در میان ایران و اعراب به وجه‌المصالحه ای تبدیل شده که داستانش به دارازا کشیده است. نظر شما چیست؟

من معتقدم اگر روزی مشکلات ایران و غرب و به خصوص ایران و امریکا حل و فصل شود، مساله جزایر سه گانه و حاکمیت ایرانی تثبیت و مناقشه به خودی خود برطرف می‌شود. اکنون مساله جزایر سه گانه به اهرم فشاری از سوی امریکا بر ایران تبدیل شده که نوعی گروکشی را تداعی می کند. هر زمان روابط ایران و غرب تیره شده، این موضوع هم بیستر در صدر موضوعات روز قرار گرفته است. ظاهرا اعراب در این ماجرا بازیچه و ملعبه هستند.

جالب است بدانیم که شیخ نشین شارجه به تنهایی چندان علاقمند به طرح مسائل جزایر به طور مجزا از امارات نیست و فشارهای دیگر کشورهای عربی و شرکای غربی، آنان را به ادامه طرح ادعاهای آنان کشانده است. با این وجود فشار دولت امارات، قدرت های عربی و امریکا در موضوع جزایر همچنان ادامه دارد. در هر حال ممکن است از بعد سیاسی قدرت به نفع طرف مقابل باشد اما به لحاظ تاریخی و حقوقی قدرت ایران بیشتر است.

 

اگر ممکن است درباره اسناد و مدارکی که در سالهای اخیر درباره مساله جزایر سه گانه آزاد شده توضیح دهید.

اسناد مربوط به موضوع بازگشت مالکیت جزایر سه گانه به ایران، طبق قوانین آرشیوی در بریتانیا می بایست پس از طی یک دوره کامل سی ساله در آخر سال 2001 و یا ابتدای 2002 آزاد می شد اما این اتفاق نیفتاد. دلیلی که مسئولان دولتی بریتانیا برای این امر ارایه کردند این بود که موضوع این اسناد هنوز به تاریخ نپیوسته و انتشار اسناد ممکن است کفته ترازو را به سوی یکی از طرفین دعوا سنگین کند. به دلیل سابقه طولانی و همچنان جاری حمایت لندن از ادعاهای امارات در این مورد، مشخص بود که نگرانی مقامات بریتانیایی از تقویت مواضع ایران بوده است.

چندی بعد من بر اساس قوانین بریتانیا شکایت کردم و تاکنون به تدریج توانسته‌ام به حدود چهار هزار برگ از مجموع شش هزار برگ سند تاریخی این موضوع دست رسی پیدا کنم. نکته اینجاست که این اسناد کاملا موید دیدگاه های ایران در مورد جزایر است و نشان می‌دهد که چقدر ادعای اعراب بی پایه و اساس و صرفا متکی به زور و حمایت بریتانیا بوده است.

یکی از مشکلات جدی اعراب در آن  زمان فقر بالای شیخ نشین ها بود که می‌خواستند با طرح ادعای مالکیت بر جزایر ایرانی، پولی از ایران دریافت کنند و از ادعای خود بگذرند. در همان زمان هم شاه مبلغی حدود ده میلیون دلار به شیخ شارجه و راس الخیمه می دهد که حتی میان حاکمان این دو شیخ نشین برای دریافت پول بیشتر از ایران دعوا بوده است.

در  واقع آنها در آن زمان دنبال درآمد بودند و بحث مالکیت ارزشی ملی، حقوقی و سیاسی چندانی برای آنها نداشت. البته آن‌ها نگرانی آن بودند که با چشم پوشی از جزایر سه گانه، مورد خشم تندروهای عربی در کشورهایشان قرار گیرند. حدود دو ماه پس از آن که ایران جزایر را پس گرفت، طی یک شبه کودتا شیخ خالد بن محمد القاسمی، حاکم شارجه، کشته شد و معلوم شد این نگرانی‌ها هم درست بوده است.

شما زودتر حل و فصل شدن موضوع هسته ای ایران را از مساله جزایر سه گانه محتمل‌تر می دانید اما تحولات جاری خاورمیانه ممکن است شرایط را تغییر دهد. شما چه ارزیابی دارید؟

خیر، بعید می دانم چراکه کشورهای عربی هر کدام با یکدیگر به خصوص در حوزه خلیج فارس با هم اختلافات نظرهای شدید مرزی دارند. مساله نام خلیج فارس و جزایر سه گانه از معدود مواردی است که این کشورها را به هم نزدیک کرده و آن‌ها تلاش دارند نشان دهند که با هم اتفاق نظر دارند.

به یاد دارم که حدود سی سال پیش یک روزنامه انگلیسی زبان کاریکاتوری را چاپ کرده بود که در آن شیوخ عرب دست بر گردن همدیگر انداخته بودند اما در صحنه پشت سر آنها، هر کدام خنجری در دست دارند که بر پشت دیگری فرو می کنند.

یعنی شما فکر می کنید که حتی تغییر حاکمیت دولت های عربی هم باز به اتحاد آنها بر سر مقابله با ایران با اتکا به موضوع جزایر سه گانه و نام خلیج فارس لطمه وارد نمی کند؟

نمی توان با قاطعیت گفت که این اتحاد در شرایط متحول شده خاورمیانه هم باقی خواهد ماند. همه چیز بستگی به جنس روابط این کشورها با امریکا دارد. اکنون نوع روابط مصر با امریکا تغییر کرده است. البته مصر دشمن امریکا نمی شود اما به مانند سابق دیگر متحد استراتژیک ابدی امریکا نخواهد بود. در روابط با ایران هم همین طور است.

معتقدم که متاسفانه ایران در زمینه دیپلماسی عمومی و مردم محور در کشورهای عربی قوی عمل نکرده است. بخشی از دید دولت های آینده عرب به ایران بستگی به فعالیت های ایران در منطقه دارد. دیپلماسی عمومی دیپلماسی‌ای نیست که تنها با نمایش چند فیلم و برگزاری چند مسابقه فرهنگی و چند چشن ظاهری بی‌محتوا بتواند به نتیجه برسد بلکه یک کار فرهنگی ریشه‌دار و دراز مدت است که جنبه های مختلف داشته و نیازمند استفاده از کارشناسان تاریخی، اجتماعی و فرهنگی است.

اکنون در بسیاری از کشورهای عربی منطقه تلاش های متمرکزی وجود دارد که ریشه‌های ایرانی را در منطقه محو کنند. به عنوان نمونه اخیرا دولت قطر به یک موسسه امریکایی سفارش داده که کتابی با عنوان تاریخ معاصر قطر را منتشر کند. خانواده شیخ قطر تبار ایرانی و بحرینی دارند. در کل فهرست این کتاب حدودا چهار صد صفحه‌ای که بنده مورد مطالعه قرار دادم، حتی یک مورد از نام ایران دیده نمی شود در صورتی که حتی تا 50 سال پیش دولتی به نام قطر وجود نداشته و عمده مراوده شیخ نشین ها تنها با ایران بوده است. این اقدامات به هدف تغییر هویت منطقه‌ای و انزوا و یا امحای هویت و تاریخ حضور ایران در این منطقه انجام می شود.

یکی از کارهایی که در ایران کمتر انجام گرفته و خوب است به آن پرداخته شود، بحث جمع آوری تاریخ شفاهی شیوخ موجود منطقه است که با ایران ارتباط داشته اند، مانند خانواده گله داری در امارات. در این فرایند با ضبط خاطرات آنها می توان ریشه‌های ایرانی این شیوخ را اثبات کرد. اکنون بحرین 75 درصد شیعه دارد که این تعداد اکثرا ایرانی تبار هستند اما به مرور این هویت ایرانی آنها در حال کم رنگ تر شدن است.

آیا یکی از اقدامات هدف دار کشورهای عربی در حذف هویت های ایرانی از منطقه اصرار بر نام جعلی خلیج " عربی" است؟

دقیقا. در اواسط دهه 60 میلادی زمانی که برای اولین بار جمال عبدالناصر به طور جدی مساله خلیج عربی را مطرح کرد، بساری جدی نگرفتند و مسخره کردند. خود او زمانی که بر سر کار آمد و خواست در مورد انقلاب امت عرب سخن بگوید، با شعار " من الخلیج الفارسی الی المحیط الاطلسی" سخنرانی می کرد. در واقع حتی او هم از واژه خلیج فارس استفاده می کرد اما به مرور با افزایش اختلاف نظر عبدالناصر و شاه ایران و پذیرش دوفاکتوی اسرائیل از سوی دولت ایران، واژه خلیج عربی مورد استفاده اعراب قرار گرفت.

در اسناد تازه آزاد شده از آرشیو وزارت خارجه بریتانیا مربوط به سال 1980 سندی را پیدا کرده‌ام که سفیر بریتانیا در امریکا از اداره کل خاورمیانه وزارت خارجه کشورش دستورالعمل کار برای استفاده از نام خلیج فارس را سوال می کند. این سوال ده سال قبل از آن هم عینا مطرح شده بود. در سال 1970 پاسخ داده شده که باید تنها از عنوان خلیج فارس استفاده شود و نام‌هایی مانند خلیج یا خلیج عربی از نظر وزارت خارجه بریتانیا فاقد اعتبار رسمی، حقوقی و تاریخی است. در 1980 پاسخ این است که " سیاست رسمی ما استفاده از نام خلیج فارس است و در مکاتباتمان با کشورهای عربی برای جلوگیری از خشم اعراب، از واژه خلیج استفاده می کنیم اما خلیج عربی هرگز مورد استفاده نیست."

در بررسی همین اسناد من دو پرانتز باز کرده ام و دو سند را آورده ام که نشان می‌دهد که ادعای لندن نادرست است و با وجود این تاکید، در مواردی به طور رسمی از عنوان خلیج عربی استفاده شده است.

اکنون در سال 2011 متاسفانه بسیاری از دیپلمات ها و مقامات رسمی بریتانیا از واژه خلیج عربی استفاده می کنند. بخشی از این مساله به دشمنی با ایران مرتبط است. بخشی دیگر به دوستی راهبردی غرب با اعراب مرتبط است. اما بخش عمده به ضعف دیپلماسی عمومی ما در منطقه و جهان و به خصوص با اعراب بازمی گردد.

در واقع شاهدیم که در طول مدت فعالیت جمهوری اسلامی ایران از سی و سه سال قبل تاکنون روند استفاده از واژه خلیج عربی تسریع شد. نظر شما چیست؟

بله بخشی از این مساله به مقابله با جمهوری اسلامی ایران برمی گردد. اتفاقا با آمارهایی که گرفته‌ام مشخص است هر زمان که رابطه ایران و غرب سرد می‌شود، در رسانه‌های بریتانیایی  استفاده از خلیج عربی بیشتر و برعکس هر زمان که رابطه بهبود می یابد، استفاده از خلیج فارس بیشتر می شود.

به هر حال بخشی از مساله سمت گیری اعراب بر ضد ایران بر سر نام خلیج فارس در قبل از انقلاب هم مطرح بوده در واقع دولت بریتانیا همواره طرفدار اعراب بوده است. از زمان آغاز به کار نظام جمهوری اسلامی ایران این روند تشدید شد.

آیا در اسناد تاریخی نسبت به تفاوت دیدگاه ملت های عرب و دولت های عربی بر سر منافع ملی ایران مستنداتی هست؟ در واقع می خواهم بدانم که بحث تاکید ایران بر اسلام در طول عمر جمهوری اسلامی ایران توانسته تغییری در نگرش ملت های عربی به موضوعات مربوط به ایران ایجاد کند یا خیر؟

دو مساله مطرح است؛ ایدئولوژی و مسائل ملی. در بحث‌های ملی مردم و دولت های عربی بر سر منافع عرب اختلاف چندانی ندارند. اما در بحث ایدئولوژیک و تاکید بر اسلام ممکن است دیدگاه‌ها متفاوت باشد.

در مساله حاکمیت تاریخی ایران بر بحرین یا مساله جزایر سه گانه کمتر کسی در جهان عرب با ایران توافق دارد. من با بسیاری از معارضین عراقی و بحرینی صحبت کرده‌ام و متوجه شدم که آنها هم اختلافات جدی با حکومت های خود بر سر منافع کشورهای عربی ندارند.

برای نمونه یکی از خواسته های دولت جدید عراق بازهم تکرار همان خواسته صدام حسین مبنی بر لغو قرارداد الجزایر بود.

واقعیت این است که منافع ایران و کشورهای عربی در بسیاری از موارد با هم در تعارض است. برای نشان دادن این مطلب که چقدر مساله تبلیغ و تحریک و شعارهای قومیتی عربی برای اعراب اهمیت دارد، به سال 1359 بازمی گردیم. در شهریور این سال زمانی که صدام حسین به ایران حمله می کند، سه خواسته مشخص و اولیه را علیه ایران مطرح می کند: اول بازگرداندن به ادعای خودش "جزایر اشغالی" به امت عرب، دوم " اعمال حاکمیت و خودمختاری به عربستان اشغالی" یعنی خوزستان ایران و سوم، لغو معاهده 1975 الجزایر و واگذاری مالکیت کامل "شط العرب" به عراق.

موضوع نام خلیح فارس را کامل کنیم. نتیجه این بحث در اسناد تاریخی چیست؟

در اسناد تاریخی بیش از نود درصد نام هایی که در آرشیوهای خارجی موجود است، خلیج فارس است و واژه خلیج یا خلیج عربی به ندرت دیده می شود. حق این است که بگوییم در طول تاریخ نام خلیج فارس همواره وجود داشته و از ابتدای موجودیت اسناد در آرشیوهای بریتانیایی و حتی تا ابتدای دهه هشتاد میلادی هم اکثریت قریب به اتفاق منابع مستقل هم از نام خلیج فارس استفاده می کردند. اما به کندی و به مرور این تناسب در حال تغییر است.

اگر بحث نام خلیج فارس را صرفا به لحاظ تاریخی بررسی کنیم، جایی برای بحث نمی ماند البته اگر مساله سیاسی نشود. البته در اسناد گذشته خلیج عربی هم به کار رفته که به لحاظ تاریخی به دریای سرخ اطلاق می شود و ربطی به خلیج فارس ندارد.

در مورد اسناد رسمی امضا شده میان ایران و بریتانیا در زمان واگذاری جزایر سه گانه به ما بگویید؟

این واگذاری به طور رسمی و در قالب یک قرارداد منعقد است. تشریفات رسمی هم در استقبال از نیروهای ایرانی به جزایر پس از خروج نیروهای بریتانیایی از سه جزیره برپا شد. البته در این قرارداد شیطنت‌هایی به لحاظ حقوقی انجام گرفته اما لحظه به لحظه انعقاد قرارداد در اسناد آمده است. بلافاصله بعد از واگذاری جزایر به ایران، عراق از سوی کشورهای عربی از ایران به شورای امنیت با عنوان اشغال جزایر شکایت می کند اما شورای امنیت این مساله را در دستور کار قرار نمی دهد و فاقد وجاهت قانونی می داند. طبق قوانین شورای امنیت هم اگر بحثی یک بار فاقد وجاهت قانونی تشخیص داده شود، مجددا نمی‌تواند در شورای امنیت مطرح شود.

بنابراین دیگر امکان بررسی این موضوع در شورای امنیت وجود ندارد؟

خیر و برای همین است که اصرار اعراب بر طرح مساله جزایر در دادگاه بین‌المللی لاهه است. یکی از اعتراض های اعراب به ایران هم این است که چرا اگر حق با ایران است، برای بررسی به دادگاه بین المللی لاهه نمی آید. معتقدم که سیاست ایران هم در نظام قبل از انقلاب و هم در جمهوری اسلامی در زمینه مخالفت با حضور در یک دادگاه بین‌المللی برای رسیدگی به موضوع جزایر سه گانه ایرانی، کاملا درست و به حق است. چرا که قبول چنین موضوعی آغاز یک فرایند طرح ادعاهای بی اساس دیگر در مجامع حقوقی بین‌المللی علیه تمامیت ارضی ایران خواهد بود.

در نهایت باید گفت که مساله جزایر سه گانه و نام خلیج فارس به مسائلی سیاسی تبدیل شده است. این موارد همواره به عنوان یک ماجرای ناتمام در جریان است اما می توان آن را تعدیل یا تشدید کرد. باید تحقیقات تاریخی و حقوقی و پژوهشی مساله همچنان ادامه یابد تا حقوق ایران اثبات شود. اما نمی توان انتظار حل این موضوعات را صرفا با برگزاری چند سمینار و چاپ چند مقاله پژوهشی داشت.

با این حال اعراب از این مساله غافل نیستند و مرتبا در حال پر کردن پرونده های پژوهشی به نفع خود در این موارد هستند. این در حالی است که دولت و موسسهات دولتی ایران از موضوع تحقیقات تاریخی، انتشار اسناد تاریخی و حمایت از تحقیقات جدی و مستقل در این مورد خودداری و تنها به برنامه‌های پرهزینه نمایشی، چشم پرکن تجملی و بی حاصل بسنده می‌کنند.

اتحاد ایرانی‌ها در حمایت از منافع ایران در خلیج فارس شرط لازم هست اما کافی نیست. به بیان دیگر حمایت دولتی در ایران از این موضوعات ضعیف است و کنفرانس‌هایی که در این خصوص در داخل ایران برگزار می‌شود، اغلب تبلیغاتی است و مصرف داخلی دارد و بیشتر به جشنواره می‌ماند تا کنفرانس.

به بحرین بپردازیم.در تاریخ نقل است که کوتاه آمدن ایران از دعاوی خود بر سر بحرین در مقابل کسب امتیاز حاکمیت بر جزایر سه گانه بود. اسناد تاریخی بریتانیا چه مسائلی را نشان می دهد؟

این مساله صد درصد نیست. البته همواره در مذاکرات مطرح شده اما احتمالا رسمی نیست. بدنبال رخدادهایی که بواسطه تعارض حاکمیت ایران بر بحرین و اقدامات خودسرانه در بحرین صورت می گیرد، شاه نهایتا در هند طی یک سخنرانی اعلام می‌کند که" ما به زور اسلحه نمی توانیم تا ابد بحرین را تحت اشغال خود نگاه داریم."

در همین سخنرانی بحث همه پرسی را شاه مطرح می کند که چراغ سبزی برای جامعه بین المللی می شود. اما جامعه بین المللی در برگزاری همه پرسی شیطنت می‌کند.

دبیرکل سازمان ملل برای برگزاری این همه پرسی نماینده ای ایتالیایی به نام ویتوریو گیچاردی را راهی بحرین می کند. خاندان آل خلیفه اصرار می‌کنند که از برگزاری همه پرسی صرف نظر کنند. چراکه به گفته آن‌ها، انجام همه پرسی خطرناک است و ممکن است مردم روزی برای آینده سلطنت آل خلیفه هم تقاضای رفراندوم کنند.

نماینده سازمان ملل هم به جای برگزاری رفراندوم دست به نوعی استفسار و نظرخواهی موردی می زند. به این ترتیب که با مراجعه به گروه‌های مختلف مردمی، مثلا در باشگاه‌های تفریحی و فرهنگی یک نظر کلی را از آنها می پرسد.

به هیچ وجه رفراندومی در بحرین برگزار نشده که سند تاریخی برای آن وجود داشته باشد.

در مورد اوضاع اخیر بحرین و نقش شیعیان و ایرانی تبارها در اعتراضات شاهد اعمال فشار غرب بر ایران هستیم. آیا در بحرین روند حذف ریشه های ایرانی به نتیجه رسید و آیا این اعتراضات به تغییر جهت این نوع فعالیت ها کمکی می‌کند؟

ما به روشنی شاهد برخورد دوگانه غرب در مساله دموکراسی بحرین هستیم؛ در کشوری که سه چهارم یا دست کم دو سوم جمعیت آن شیعه و ایرانی تبار هستند، این اکثریت مطلق، هیچ گاه این افراد در طول حکومت آل خلیفه سهمی در اداره حکومت نداشتند. این مساله هیچ گاه به طور جدی مورد اعتراض اعراب و حتی غرب واقع نشد. بنابراین با توجه به ریشه های تاریخی و آیینی و هویتی و جغرافیایی این منطقه می توان گفت که در قدرت هیچ یکی از دولت ها و حتی حکومت های ایران نیست که از بحرین بگذرد و نسبت به تحولات آن بی توجه باشد.

البته نوع و جنس دخالت و توجه ایران ممکن است گاهی تفاوت کند. در بحرین بر اساس اسناد آزاد شده بریتانیایی، از ابتدای اوج گیری انقلاب اسلامی ایران دغدغه نفوذ حرکت انقلابی شیعه از ایران به جهان عرب از سوی عرب ها همواره وجود داشته است. عراق و بحرین هر دو از این مساله نگرانی جدی داشتند و دلیل آن هم معلوم است چراکه این دو کشور تنها کشورهای عرب منطقه هستند که اکثریت شیعه دارند.

در مورد بحرین به واسطه سابقه طولانی حاکمیت ایران بر بحرین، بحث‌های احساسی هم مطرح است. در سال 1349 که ایران از دعاوی خود نسبت به بحرین دست کشید، اعتراضات داخلی اوج گرفت و حتی اردشیر زاهدی به عنوان وزیر امور خارجه که در این خصوص به مجلس رفت تا سخنرانی کند، صراحتا اعلام کرد که شخصا با این کار مخالف است و تنها دستورات شاه را اجرا کرده است.

آیا نشانه های تاریخی وجود دارد که بر اساس آن بتوان انتظار آن را داشت که تحولات خشونت بار در بحرین منجر به خواست مردم این کشور برای بازگشت دوباره به ایران شود؟

در مساله رابطه ایران و بحرین معتقدم که صحبت کردن از لشکرکشی ایران به بحرین یا بازگشت بحرین به ایران به عنوان بخشی از خاک ایران نه متصور است و نه عقلانی است. به نظر می رسد که بهترین کار دولت و مردم ایران در بحرین ترویج روابط دوستانه و ریشه های هویتی مشترک میان دو کشور اعم از آیینی و ملی و زدودن تبلیغات و هراس‌های پان عربیستی از روابط ایران و بحرین و بروز نشانه‌هایی از حسن نیت و حسن همجواری هر دو کشور است.

جنس روابط ایران و بحرین با همه کشورهای حوزه خلیج فارس حتی عراق متفاوت است چراکه ما در آنجا علایق ملی، ایرانی و شیعی را همزمان شاهدیم. فکر می کنم تقویت همکاری و روابط دوستانه میان ایران و بحرین در دراز مدت عملی شود به شرطی که حکومت اقلیت عرب غیر منطقه‌ای بحرین که از دیگر کشورها به بحرین آمدند و به نوعی کوچانده شده اند، این اجازه را به اکثریت شیعه بحرین بدهند که آنها هم سهمی در حاکمیت داشته باشند. تا زمانی که این اتفاق نیفتد البته به زور می‌توان مانع ارتباط مثبت ایران و بحرین شد اما در نهایت این مساله محقق می‌شود. هر چند که به دلیل وابستگی شدید حکومت آل خلیفه به سعودی و آمریکا فعلا این مساله متصور نیست.

شرایط به سود حکومت بحرین در ممانعت از دست یابی اکثریت مردم به حقوق اساسی شان نیست. اکنون آگاهانه نه تنها پست های کلیدی بلکه حتی مسئولیت‌های معمولی را هم به شیعیان بحرینی نمی دهند و درصد بیکاری در میان شیعیان بسیار بالاست و این در حالی است که دولت برای کارهای معمولی هم از سنی‌های خارجی استفاده می کند. ادامه این روند در دنیای امروز ناممکن است.

به عراق بپردازیم. با افزایش امنیت در عراق و گسترده شدن حاکمیت دولت جدی عراق در این کشور شاهد طرح موضوعاتی مشابه خواسته های صدام حسین از سوی دولتمردان عراقی از ایران بودیم. مواردی مانند لغو قرارداد الجزایر یا اشکال تراشی در خطوط مرزی میان دو کشور. نظر شما با توجه به مطالعات تاریخی تان در اسناد وزارت خارجه بریتانیا چیست؟

در اسناد تازه منتشر شده از سوی آرشیو وزارت خارجه بریتانیا که بخش عمده این اسناد مربوط به سال 1979 و 80 و مرتبط با مواضع عراق نسبت به حکومت جدید ایران است چند نکته را شاهدیم. از جمله این که عراق به عنوان آغازگر جنگ علیه ایران به طور مستند نشان داده شده است.

بخشی از این اسناد درباره نگرانی ها و دغدغه های حکومت صدام حسین پیرامون احتمال صدور انقلاب ایران به عراق و تاثیر انقلاب ایران بر شیعیان عراق در حوزه های علمیه بود و بخشی دیگر در مورد تحریکات متقابل ایران و عراق بر علیه منافع ملی یکدیگر بود.

در سال 1980 چند اتفاق مهم روی داده که همچنان بر روابط ایران و عراق سایه انداخته است. اولین اتفاق گروگان گیری سفارت ایران در لندن در سی آوریل 1980 است. در این رخداد شش ایرانی الاصل با پاسپورت جعلی عراقی وارد لندن می شوند و سفارت ایران را اشغال می کنند و ظرف شش روز دو نفر کشته می شوند و چند نفر زخمی می شوند و 5 نفر از گروگان گیرها هم کشته می شوند. بعدها معلوم می شود که همه این افراد تعلیم دیده سازمان امنیت عراق بودند و کل عملیات را سازمان استخبارات عراق بر عهده داشته و چند افسر امنیتی عراقی سازمان دهنده عملیات بوده اند و به دستور شخص صدام حسین شکل گرفته است.

دومین اتفاق افشای مستند ارتباطات اپوزسیون سلطنت طلب ایرانی در خارج از کشور با عراق است. به طور مشخص آقایان شاپور بختیار و غلامعلی اویسی با دولت وقت عراق. طی چند ماه اخیر افشا شده که بخشی از پروژه تحریک صدام حسین علیه ایران یا تسریع روند حمله به ایران به دلیل توصیه های اپوزوسیون بختیار و اویسی و مشورت های آنها به صدام  بوده است.

با توجه به امکانات مالی بسیار زیادی که صدام در اختیار این دو اپوزوسیون قرار داده بود، آنها هم در مقابل به همراه سعودی، اردن و امارات به دولت عراق توصیه مردند که اگر ارتش عراق به ایران حمله کند، ظرف یک هفته می تواند ایران را شکست دهد و طی یک ماه می تواند حکومت ایران را سرنگون کند و حکومت اصطلاحا ملی اپوزسیون مورد حمایت عراق را در ایران تاسیس کند. این مساله که در اوج گروگان گیری در سفارت خانه امریکا در تهران همراه بود، اگر نگوییم با حمایت اما با سکوت رضایت آمیز غرب هم مواجه شد. اما پایداری جوانان ایرانی در مقابله با مهاجمان، به کلی این سناریو را بر هم زد.

در واقع می توان گفت که نقشی را که سازمان مجاهدین خلق در سال های 60 به بعد علیه ایران و در خدمت به عراق عهده دار شد ادامه همان نقشی بود که اپوزیسیون بختیار و اویسی بر عهده داشت.

سومین مساله تداوم و فرسایشی شدن گروگان گیری در سفارت امریکا در تهران بود؛ این مساله یکی از عواملی بود که موجب شد غرب در مساله تجاوز عراق به ایران چشم های خود را ببندد.

ماجرای گروگان گیری سفارت امریکا در تهران تبدیل به منازعه قدرت میان جناح حزب جمهوری اسلامی با ابوالحسن بنی صدر تبدیل شده و به نحوی فرسایشی هم شده بود ، این کشمکش عملا تبدیل به یک بازی سیاسی شد که در نهایت به زیان ایران تمام شد.

به نظر من گروگان گیری امری بوده که در بسیاری از کشورها رخ داده. با این همه، ماهیت گروگان گیری در سفارت امریکا در تهران آن اندازه زیان بار نبود که تبعات آن زیان بار شد. آنچه تبعات زیان بار این واقعه را زیاد کرد، دولتی شدن این گروگان گیری بود. شاید اگر گروگان گیری صورت نمی‌گرفت، زودتر حل و فصل می شد و یا حکومت ایران مسئولیت آن را برعهده نمی گرفت، سرنوشت جنگ ایران و عراق هم تغییر می کرد.

به بحث امروز عراق بازگردیم. اکنون دولتمردان عراقی بعضا برخی خواسته‌هایی را مطرح می کنند که در دولت مخلوع عراق از ایران خواسته می شد. به اسناد تاریخی در مورد قرارداد الجزایر اشاره ای داشته باشید.

در مورد قرارداد الجزایر بحث این است که حکومت عراق به خوبی می داند که در مجموع این قرارداد به نفع ایران است. جنس مخالفت حکومت سابق عراق با حکومت جدید این کشور متفاوت است. حکومت عراق ائتلافی است و نمی تواند جز این باشد چراکه اقلیت سنی و اقلیت همکار حزب بعث در کنار لابی‌های سعودی و اردن و کشورهای سنی همسایه عراق در هر حال نفوذ داشته و مطالباتی دارند. توقع آنها از دولت عراق این است که نشان دهد که تحت تاثیر ایران نیست و بر این اساس هرزگاهی آقای مالکی یا طالبانی ودیگر مقامات عراقی مجبورند نشان دهند که به دنبال تحقق منافع ملی عراق در مقابل ایران هستند. در صورتی که قرارداد 1975 معتبر و غیر قابل فسخ است و حتی صدام حسین هم در پایان جنگ مجبور شد این قرارداد را تایید کند.

اگرچه تاکنون ایران غرامت های جنگی از عراق را دریافت نکرده اما دریافت این غرامت مصوبه شورای امنیت سازمان ملل است و ایران باید آنرا دریافت کند. اما این که چرا ایران تاکنون این غرامت ها را دریافت نکرده است بحث دیگری است. بخشی به دلیل حفظ روابط دوستانه با عراق است و بخشی دیگر هم شاید ریشه در اهداف مهم‌تری داشته باشد که در تعامل ایران و عراق نهفته است. به بیان دیگر اهدافی که حضور ایران در عراق را با عدم دریافت این غرامت ها مرتبط می کند.

حجم این غرامت ها آنقدر زیاد است که اگر ایران قصد دریافت آن را داشته باشد می توان به جرات گفت اگر تقسیط نشود، کل بودجه عراق برای یک دوره طولانی هم پاسخ گوی آن نیست.

درست است که دولتمردان عراق با مخالفت های گه گاه با قرارداد الجزایر تلاش دارند خشم تندروهای عراقی را کنترل کنند اما برای عراق بی تردید وجه عربی‌اش در منطقه و زمینه سازی برای عضویت در شورای همکاری خلیج فارس هم اهمیت دارد. نظر شما چیست؟

مساله عراق بغرنج است. یک بار با یکی از سران حکومت عراق صحبت می کردم و او به من گفت که ما قانونا حق داریم حکومت مطلق شیعه را با توجه به اکثریت شیعه در کشور داشته باشیم اما اگر این چنین شود، حتی یک روز آب خوش از گلوی ما پایین نمی رود. به بیان دیگر تروریست های القاعده، یعثی‌های طرفدار حکومت صدام حسین، وهابی‌ها، طرفداران سعودی و اردن و گروه های فشار داخلی در عراق اجازه چنین کاری را نمی دهند.

به این ترتیب یک دولت ائتلافی در عراق همه طرف‌ها را راضی می کند. کل مساله فشار بر ایران برای دفاع از منافع ملی عراق هم ناشی از این امر است. دولت‌های حاکم در عراق باید پاسخ گوی گروه های مختلفی که مخالف اتحاد استراتژیک عراق با ایران هستند هم باشند.

بگذارید به اسناد آزاد شده از آرشیو وزارت خارجه بریتانیا در مورد ایران بپردازیم. گستره و عمق اهمیت این اسناد چگونه است؟

لابد می‌دانید که تنها در آرشیو ملی بریتانیا دست کم سه میلیون برگ سند و بیش از 15 هزار پرونده درباره ایران وجود دارد. اسناد مرتبط به تحولات سال‌های دهه هفتاد میلادی تا اوایل دهه هشتاد روشنگر تحولات پایانی حکومت پهلوی است و استفاده از آنها در تاریخ نگاری ایرانی ضروری و غیرقابل اجتناب است. اما موسسات تحقیقاتی ایران به دلایل مختلف یا توانایی استفاده از این اسناد را نداشته اند یا علاقه‌ای نداشتند. بعضا هم ترجیح داده اند که به طور غیرمستقیم از منابع دست دوم چاپی از آنها بهره ببرند.

من اکنون چند پروژه کتاب برای انتشار دارم که مستقیما با این اسناد مرتبط است. اول، یک دوره کتاب در حجمی حدود چهار هزار صفحه که از نظر فرم تقریبا مشابه کتاب آبی در دوران مشروطیت است. این مجموعه که شامل پنج جلد فارسی و دو جلد به زبان انگلیسی است تحت عنوان موقت "کتاب آبی انقلاب اسلامی: 1972 تا 1979" در حال دست کار است. این کار البته اغراض، مشکلات و نواقص کتاب آبی را نخواهد داشت. این کار شامل متن و ترجمه اسناد، به همراه توضیحات و حواشی و فهارس لازم خواهد بود. درصورت امکان یک سی دی ضمیمه اسناد تکمیلی نیز به همراه این کار آماده و ارایه خواهد شد.

کار دوم یک کتاب سه جلدی با عنوان روابط ایران و بریتانیا بر اساس اسناد منتشر نشده و محرمانه از 1953 تا 1979 است. این دوره از روابط تهران و لندن در فاصله 28 مرداد 1332 تا 22 بهمن 1357، به ندرت به طور جدی مورد بررسی واقع شده است.

کار سوم که هم اکنون آماده انتشار و در دست ناشر است، مجموعه یادداشت‌ها و گزارش‌های و روایت‌های من طی هشت سال اخیر درباره اسناد تازه آزاد شده بریتانیایی درباره ایران در یک جلد است که تحولات سال‌های 1973 تا 1980 را در برمی گیرد.

واقعیت امر این است که کارهای در دست اجرای من به لحاظ کمی و کیفی نمی‌توانند زیاد باشند و بدون سرمایه گذاری برای آماده سازی کار انجام آن ممکن نبوده است. از سوی دیگر، وجود یک تیم کمکی پژوهشگر برای ارتقای کمی و کیفی بهره برداری از این اسناد هم ضروری است.

باید حمایت هایی در این خصوص صورت گیرد. بدون حمایت گسترده، چنین کارهایی شدنی نیست. بیش از نزدیک 3 میلیون برگ سند مربوط به ایران در این آرشیو، که عمدتا از ابتدای قرن نوزدهم است. اسناد مربوط به دوره محمد رضا شاه و اوایل انقلاب اسلامی به تنهایی دست کم سیصد هزار برگ سند است. این اسناد عمدتا مورد استفاده قرار نگرفته و حتی بسیاری از آنها از سوی هیچ کسی مشاهده نشده است. من طی بیست سال اخیر عمر و جوانی خود را صرف بررسی این منابع کرده‌ام.

در بحث جزایر سه گانه و اشغال ایران در طول جنگ جهانی و اول و دوم اسنادی وجود دارد که بسیاری از آن‌ها در هیچ کجا دیده و استفاده نشده است. در دوره قبل از انقلاب چند باری تلاش شد که بخش هایی از این اسناد به ایران منتقل شود اما این کار به صورت بسیار ناقص انجام گرفت. البته بعدها اسناد بسیار زیادتری آزاد شده است. بعد از انقلاب هم، به جز یک مورد درباره اسناد دوره نخست انقلاب مشروطیت ایران، این انتقال به هیچ وجه منظم و برنامه ریزی شده صورت نگرفته است.

بسیاری از این اسناد برای تثبیت حاکمیت و منافع ملی ایران لازم و ضروری است اما متاسفانه تاکنون به آن توجه جدی نشده و لازم است مورد توجه قرار گرفته و گردآوری شوند.

معتقدم که کار ملی و فراگیری برای انتقال این اسناد به ایران لازم است. برخی از این اسناد البته در آرشیوهای خصوصی یا نیمه خصوصی نگهداری می شود. به عنوان مثال اسناد نفت ایران در آرشیو شرکت بریتیش پترولیوم (شرکت سابق نفت انگلیس و ایران) قرار دارد یا اسناد اقتصادی و اجتماعی ایران از اوایل قاجار تا اوایل پهلوی در اختیار بانک اچ اس بی سی(میدلند سابق) است. این بانک در واقع نتیجه بانک شاهی ایران در نیمه دوم سلطنت قاجار و اوایل پهلوی و یکی از چهار بانک بزرگ کنونی بریتانیا است.

نمی توان انتظار داشت که این اسناد تا ابد در دسترس ما باشند و ممکن است روزی از اختیار ما خارج شود و بر همین اساس خوب است که کپی از این اسناد در منابع داخلی موجود باشد. دسترسی به این اسناد همچنین می تواند خون تازه ای به رگ های تحقیقاتی ایران برساند.

متاسفانه برای من مشخص شده که برخورد مسئولان فرهنگی ایرانی با این قبیل پروژه های پژوهشی و اسنادی چهار دسته است: آنها که پول بهره برداری از این اسناد را دارند، درک درستی از این کار ندارند. آنها که درک لازم را دارند، پولی در اختیار ندارند و عده زیادی هم هر دو امکان را دارند اما پرداختن به این اسناد را به مصلحت نمی دانند. البته دسته چهارمی هم هستند که نه درک درستی دارند و نه پول لازم، ولی قادرند با سوء نیت و بدخواهی در لباس خیرخواهی مانع انجام چنین کارهایی توسط دیگران شوند.

برعکس در کشورهای عربی به خصوص امارات و عربستان سعودی، موسسات تحقیقاتی و استراتژیک متعددی در حال فعالیت هستند و محققین را از سراسر جهان با درآمدهای گزاف به کار می گیرند تا تاریخ سازی کنند و هویتی برای خود بسازند.

در مورد غرامت های جنگ ایران و عراق اشاراتی داشتیم. از این غرامت های ایران در جنگ جهانی دوم ا غرامت هایی که عراق باید به ایران پرداخت کند، چه اسناد تاریخی  قابل توجه است؟

در اصل این مساله که مظالم متعددی بر ایران طی دو جنگ جهانی اول و دوم رفته است، تردیدی نیست. ایران در هر دو جنگ اعلام بی طرفی کرد اما در عین حال اشغال هم شد.

اما چند مساله در مورد این دو غرامت مطرح است که باید مورد توجه قرار گیرد؛ متاسفانه برخی افراد بدون توجه به ریشه های تاریخی و تحقیقاتی صرفا به عنوان ابزاری سیاسی و تبلیغاتی وارد ماجرا می شوند که تبعات منفی دارد.

سوال من این است که اولا چرا سازمان میراث فرهنگی و گردشگری متولی پیگیری پژوهش‌های تاریخ معاصر و یا غرامت های جنگ‌های جهانی باشد؟ این بحث‌ها در درجه نخست مربوط به وزارت خارجه، و سازمان اسناد و کتابخانه ملی و در درجه بعدی مرکز اسناد انقلاب اسلامی و موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران است.

متاسفانه دولت فعلی ایران مشاوران تاریخی و جدی ندارد. اگر توان مطالبه غرامت‌های جنگی وجود دارد، باید ابتدا غرامت های جنگ ایران و عراق مطالبه شود که هم از نظر تاریخی نزدیک‌تر است و هم مصوبه شورای امنیت هم پشتیبان و ضامن اجرایی آن است.

 به سابقه روابط ایران و بریتانیا که بی تردید بخش عمده از اسناد تاریخی در آرشیو ملی بریتانیا در مورد ایران را به خود اختصاص داده است بپردازیم. از این اسناد تا به امروز که شرایط روابط تهران و لندن به کلی تغییر کرده است، چه موارد تاریخی اثرگذاری را قابل اشاره می دانید؟

در فاصله سال های 1963 تا 1979 روابط ایران و بریتانیا در مجموع به لحاظ سیاسی مثبت بود البته از تنش های متعددی رنج می برد. در چند مورد این روابط به طور جدی متشنج شد؛ اولین بار در مساله جزایر سه گانه، بار دیگر در مساله روابط سرویس جهانی بی بی سی با ایران (که برای اولین در تاریخ ایران و آخرین بار تاکنون در سال 1975به دستور شاه دفتر کل بی بی سی در ایران تعطیل شد) و در نهایت بر سر موضوع نفت.

از گذشته مردم و حکومت های ایران حتی پهلوی دل خوشی از بریتانیا بواسطه مساله نفت نداشتند. محمد رضا شاه هم تا سال 1973 با این موضوع مشکل جدی نداشت اما از این سال به بعد با گران شدن بهای بین المللی نفت، حکومت ایران قدرتمندتر و ثروتمندتر می شود. از این زمان به بعد روابط ایران و غرب و تهران و لندن تبدیل به رابطه عشق و نفرت می شود. به بیان دیگر در این دوران هم ایران متحد اول غرب در منطقه است و هم دلخوری های متعددی از شاه ایران در میان غربی ها وجود دارد. تصور شاه این بود که بریتانیایی‌ها در حال کارشکنی هستند و در امور داخلی ایران دخالت می کنند. تصور عامیانه مردم ایران هم این بود که لندن در امور داخلی دخالت های فراوان دارند و شواهدی هم برای آن مطرح می شد و اکنون هم افرادی که حوصله تحقیق و بررسی ندارند، به نادرستی بحث تاثیر بی بی سی در انقلاب اسلامی ایران را مطرح می کنند.

اخیرا در حال نگارش مقاله‌ای با عنوان" افسانه حمایت بی بی سی از انقلاب اسلامی ایران" هستم که بر اساس اسناد بی بی سی و وزارت خارجه بریتانیا است. نکته این جا است که در زمان اوج گیری انقلاب اسلامی در ایران، تعدادی از ایرانیان و بعضا دانشجوی معترض و مخالف در بخش فارسی بی بی سی کار می کردند. تقریبا هیچ کدام از این افراد هم سابقه مذهبی نداشتند اما مخالف شاه بودند. این دانشجویان در روند خبررسانی بی بی سی فارسی در دوران انقلاب اثرگذار بودند اما وزارت خارجه بریتانیا، مدیریت کلان سرویس جهانی بی بی سی و مدیریت بخش فارسی طرفدار انقلاب ایران و ضد شاه نبود. ضمنا مدیریت بخش فارسی هم دانش و توان کافی برای نظارت کامل بر این روند را نداشت.

با پیروزی انقلاب، عده‌ای انقلاب را وابسته به منویات بریتانیا می‌دانستند و عده‌ای دیگر اعتقاد باور داشتند که لندن قصد براندازی این انقلاب را دارد. بر همین اساس از همان ابتدای انقلاب در دولت، شورای موقت و سپس مجلس تازه تاسیس، بحث قطع رابطه ایران و بریتانیا مطرح می‌شود و به این ترتیب تاکنون این رابطه با پایه های لرزان ادامه یافته است.

در ابتدا سیاست رسمی بریتانیا در مورد انقلاب اسلامی ایران این بود که با تهران مماشات کند و از نظر نظامی رابطه خود با ایران را بسیار محدود کند، چرا که قراردادهای نظامی حساس متعددی میان دو کشور وجود داشت. البته از همان ابتدا هم نادرستی‌هایی هم در برخورد بریتانیا با ایران در انعقاد قراردادهای تسلیحاتی انجام گرفت. در برخی موارد حتی هزینه تسلیحات از سوی بریتانیا دریافت شد اما جنگ افزار و خدماتی در اختیار ایران قرار نگرفت. همه این موارد  بر نگاه منفی مردم ایران به بریتانیا افزود.

در دوران جنگ عراق علیه ایران هم سیاست لندن رسما آن بود که بی‌طرف است اما اگر منافع کشور اقتضا کند و ناچار به دخالت شود، طرف عراق را خواهد گرفت.

در مورد همکاری های تسلیحاتی میان ایران و بریتانیا صدها مورد وجود دارد. ولی در این جا می توان به دو نمونه از بدعهدی‌های لندن اشاره کرد که بر اذهان مردم ایران تاثیر داشت. در یک نمونه ایران در زمان شاه از بریتانیا تانک چیفتن خریداری کرده بود و حتی برخی از آنها انحصاری و برای کاربری ایران با پرداخت هزینه بیشتر، سفارش داده شده بود. این این تانک ها که به تانک "شیر" تغییر نام دادند، بعد از گروگان‌گیری و آغاز جنگ دیگر به ایران تحویل داده نمی‌شوند. بریتانیا نه تنها از تحویل این تانک ها بلکه حتی از تحویل قطعات و سرویس خدمات آن‌ها به ایران هم سرباز می‌زند.

اما همان زمان که ایران درگیر پیگیری حقوقی این ماجرا بود، یک ژنرال کرد عراقی از سوی صدام حسین به لندن می رود و برای تانک های چیفتنی که از ایران غنمیت گرفته شده بود، قطعات و تجهیزات مطالبه می کند و لندن هم ظاهرا این قطعات را در اختیار عراق می گذارد. عراقی‌ها حتی خواستار قطعات مورد نیاز این تانک های غنیمتی که به اردن پیشکش شده بود نیز می‌شوند.

در موردی دیگر ایران زمان شاه ناوبالگردی از بریتانیا خریداری کرد که به ناوبالگرد خارک شهرت گرفت؛ لندن این ناو را با حیله‌ای دقیق و از قبل طراحی شده به ایران تحویل نمی‌دهد. اسناد تاریخی این مساله بیش از هزار برگ است. قرار بود در آوریل 1980 این ناو در اختیار ایران قرار گیرد اما لندن برای آن که خسارتی به ایران ندهد، سوییچ آن را هم به ایران داد اما 5 سال به بهانه‌های گوناگون، از اجازه خروج آن به این دلیل که از مجوز صادرات برخوردار نیست، خودداری کرد و نهایتا پس از پی‌گیریهای متعدد قضایی و با دریافت دو برابر هزینه واقعی و کم کردن قطعات حساس راداری به ایران تحویل دادند.

همه این نمونه ها در کنار نمونه‌هایی که در ایران نسبت به بریتانیا رخ داد مانند دو بار حمله به سفارت لندن در تهران، نشان می دهد که بی اعتمادی ها میان دو کشور، دو طرفه بوده است.

اما اصلی ترین ماجرا که روابط تهران و لندن را برای مدتی طولانی تیره کرد، ماجرای سلمان رشدی بود. بعد از حل و فصل این ماجرا، روابط رو به بهبود گذاشت تا این که سرانجام در مساله هسته ای ایران مجددا روابط دو کشور بحرانی شد.

مشکل این است که افرادی که در مساله روابط ایران و بریتانیا کار می کنند، متخصص فن نیستند و از این موضوع به عنوان ابزاری تبلیغاتی و جنجالی استفاده می کنند. در خارج هم تاثیر لابی های اسرائیلی و گروه هایی مانند سازمان مجاهدین خلق و گروه های جدایی طلب در سیاست خارجی بریتانیا مشهود است.

در واقع دو طرف در رفتارشان نسبت به دیگری میزانی از افراط را دنبال می کنند و همین امر باعث شده که ماجرا حادتر از گذشته شود. چند مساله در این میان تشدید کننده تیرگی روابط تهران و لندن است؛ اول اینکه سازمان امنیت خارجی بریتانیا به طور مستمر و سیستماتیک علیه منافع ایران مطالب جعلی منتشر می کند.

اداره ای در سازمان امنیت خارجی بریتانیا (ام.آی.سیکس) وجود دارد که وظیفه آن ایجاد تصویر غلط از کشورهای هدف در میان افکار عمومی داخل کشور است. در ایران هم اقدامات متقابلی صورت می گیرد. همچنین مواردی وجود دارد که نفوذ سازمان امنیت خارجی بریتانیا در مذاکرات هسته ای غرب با ایران را نشان می دهد. شما می دانید که به اذعان گوردون براون نخست وزیر سابق بریتانیا، سر جان ساورز رییس کنونی ام.آی.سیکس از ابتدا کارمند این سرویس بوده است. می دانید که آقای ساورز قبلا مدیر کل سیاسی وزارت خارجه بریتانیا و رییس تیم مذاکره کننده هسته‌ای با ایران و سپس نماینده کشورش در سازمان ملل بوده است.

با روی کار آمدن دولت ائتلافی جدید در بریتانیا که تقریبا هم‌زمان با آغاز به کار دولت دهم در ایران بود، فضای جدیدی ایجاد شد. لحن دولت ایران در این مدت نسبت به لندن تر شده است. تصور در ایران این است که لندن امریکا را برای اتخاذ تدابیر سخت علیه تهران تحریک می کند. از طرف مقابل هم طی این دو سال شاهدیم که دولت بریتانیا مواضع خود را نسبت به ایران تندتر کرد. آقای ویلیام هگ، وزیر خارجه جدید بریتانیا و معاون خاورمیانه ای او، آقای الستر برت، هر دو گرایشات جدی به سوی سیاست خارجی اسرائیل دارند.

به عبارت دیگر هفت نفر در کل پارلمان بریتانیا عضو گروهی به نام " دوستان اسرائیل در حزب محافظه کار" هستند که از این هفت نفر یکی وزیر خارجه بریتانیا و دیگری معاون خاورمیانه ای‌اوست. طبعا این افراد هوشمندانه انتخاب شده‌اند.

به طور کلی سیاست خارجی بریتانیا امروز به شدت تحت تاثیر لابی اسرائیل است. روند تاثیرگذاری گروه های تندرو در هر دو کشور بر سطح روابط میان تهران و لندن تاثیرگذار است.

روابط کنونی ایران و بریتانیا قانونا در حد سفیر است و هیچ تصمیم گیری برای تقلیل روابط وجود ندارد اما مخالفت ایران با ادامه حضور آقای سایمون گس به عنوان سفیر بریتانیا در ایران باعث شد که او از ایران برود و به جایش کسی به تهران نیاید. از سوی دیگر آقای رسول موحدیان، سفیر ایران در لندن هم از بریتانیا رفته است و جانشینی برای او راهی لندن نشده است. به این ترتیب عملا دو سفارتخانه سفیر ندارند و روابط به سطح کاردار تقلیل یافته است در حالیکه مانند دفعات قبل تصمیم مصوبی برای این کاهش سطح روابط وجود ندارد.

در عین حال لحن دیپلمات های دو کشور نسبت به دیگری هم بسیار تند شده است. در ایران هم بحث قطع رابطه با بریتانیا رسما رد نشده اما عملا مسکوت مانده است.

به نظر من خط کنونی روابط ایران و بریتانیا به نفع هیچ یک از دو کشور نیست و مقامات عالی دو کشور هم خواهان ادامه این وضع نیستند. اما نباید از نقش و نفوذ گروه‌های فشار در هر دو کشور غافل بود.