در میان تاریخ پژوهان معاصر درباره موضوع کودتای 28 مرداد گروهها و افراد مختلف از اندیشه ها و جریانات متفاوت دیدگاههای بعضا مشترک یا متضادی را ارائه  دادند . از نظر شما این دیدگاهها در چند دسته تقسیم بندی می شود ؟

در مجموع و در یک تقسیم بندی کلی و بدون در نظر گرفتن تحقیقات بعضا بی‌طرف، درباره ملی شدن صنعت نفت و ماجرای 28 مرداد،  4 دیدگاه وجود دارد که البته این 4 دیدگاه بعضا به هم نزدیک هم می شوند . البته هر دیدگاه دارای طیف های مختلف هستند ولی من در اینجا از بیان این طیف‌ها صرف نظر می‌کنم و صرفا کلی بیان می‌کنم.

یکی از این چهار دیدگاه ، دیدگاه ملّی است که عمدتا طرفداران دکتر محمد مصدق هستند. یکی دیدگاه مذهبی است که عمدتاً طرفداران آیت‌ا... ابوالقاسم کاشانی هستند . دیگری دیدگاه چپ است که عمدتا طیف طرفداران فعلی یا سابق حزب توده و یا تاثیر گرفتگان از آنها هستندو چهارم بخشهای مختلف مشروطه‌خواه و سلطنت‌طلب‌ها هستند. این چهار دیدگاه کلی  در مسائل کودتای 28 مرداد و مسایل مرتبط با آن مطرح هستند . این چهار طیف از نظر رویکرد  ماجرای 28 مرداد تا حد زیادی 2 تا 2 تا به هم نزدیک‌اند. یعنی در سقوط حکومت مصدق به دیدگاه طیف سلطنت‌طلب به مذهبی هم نزدیک‌ترند در مقابل دیدگاه چپ، -چپ اصلاح شده و تجدیدنظرطلب- با دیدگاه جبهة‌ ملی و ملی‌گراها نزدیک است. این تقسیم‌بندی کلی است و البته دارای اشکال هم هست، ولی اجمالاً اگر بخواهیم دسته‌بندی کنیم در این قالب قرار می گیرد. دیدگاه رایج این است که در 25 مرداد که شبانه فرمان شاه را به در خانه دکتر مصدق بردند، ابلاغ این فرمان مقدمه کودتا و سرنگونی حکومت مصدق بود.

البته دیدگاه سلطنت طلب می گوید که  در واقع کودتایی صورت نگرفت بلکه  از ادامه کار یک حکومت غیرقانونی ممانعت شد. این دیدگاهی است که  جریان سلطنت‌طلب و بعضی از مذهبی‌ها از آن حمایت می‌کنند . در این میان  دیدگاه دیگر این است که شاه حق نداشت یا اگر هم حق داشت نباید از این حق برای کنار گذاشتن دولت مصدق استفاده می کرد  برای اینکه مساله مهم‌تری از حق شاه، به نام منافع ملی ایران مطرح بود . مساله جنبش ملی شدن صنعت نفت مطرح بود و طبعاً برکناری دولت مصدق توسط شاه، بخصوص با مساله  حمایت خارجی‌ها از این کار، یک اقدام ضد ملی و کودتایی بود که با حمایت نیروهای غربی انجام شد. بدین ترتیب سرنگونی دولت دکتر مصدق ،کودتای ضد ملی با حمایت قوای بریتانیا و آمریکا بود. اینها دیدگاه‌های مشخص و واضحی هستند که مواضع را مشخص می‌کند. در این میان بحثی که من بعنوان یک سند پژوه و تاریخ نگاردارم این است که حکومت دکتر مصدق را نباید از 25 تا 28 مرداد یعنی صرفا در این سه روز ارزیابی کرد.

حکومت دکتر مصدق یک حکومت تقریبا 27 ماهه است. از اوایل سال 1330 ایجاد شده و بعد از یک وقفه پنج روزه در اواخر تیرماه 31 مجدداً دوره جدید آن آغاز شد. برخلاف دوره نخست که بیشتر با اتحاد و همگرایی و خرد جمعی با موفقیت جلو رفت، دولت دکتر مصدق در این دوره دوم با اختلافات و مشکلات زیادی مواجه شد. لذا اختلافات بین شاه و مصدق منحصر به چند روز آخر نبود. از نظر قانونی کاری که شاه در عزل مصدق انجام داد اشکال نداشت ولی از نظر عرفی امری نادر بود که نخست‌وزیر بدون استعفا یا رای مخالف مجلس عزل بشود، ولی یک مشکل بزرگی وجود دارد و آن این است که در 25 مرداد مجلس به دست خود مصدق منحل شده بود. یعنی مجلس با رفراندوم دکتر مصدق منحل شده بود. این بحث رفراندوم یک بحث عجیب و غریب است که بنظر من یکی از بدترین و ناپسندترین اقدامات غیردموکراتیک در تاریخ ایران است. برای یک دولت دموکراتیک مانند دولت دکتر مصدق انجام رفراندوم خیلی عجیب بود. بزرگترین متضررش هم البته خودش و مردم ایران بود.

بنابراین اقدام شاه، غیرقانونی نبود ولی بسیار نامتعارف بود. طبعاً نامتعارف بودن‌اش هم به دلایل متعددی صورت گرفت که برخی از آنها  به عملکرد چند ماه اخیر دولت دکترمصدق برمی‌گردد. یعنی یک نوع بی‌قانونی و رفتار غیرمتعارف از سوی دو طرف وجود داشت که منجر به دخالت خارجی‌ها در ماجرای کودتا و سرنگونی دکتر مصدق شد. اگر قوای خارجی یعنی بریتانیا و آمریکا، آن طور که الآن تا حدی مشخص شده است، در ماجرای سرنگونی مصدق دخالت نمی‌کردند موضوع ساده‌تر بود یعنی می‌شد قضاوت کرد و گفت شاه از اختیارات خودش استفاده کرده ولی این استفاده از اختیارات امر نامتعارفی بوده است ولی وقتی پای خارجی‌ها ، پول خارجی و حضور نیروی خارجی به میان می اید ، مساله فرق می‌کند. آنجاست که می توان نام کودتا را بر این ماجرا گذاشت.

- آقای دکتر بصورت تاریخی ملی‌گراها و چپ‌‌ها با هم مشکلات زیادی داشتند. خصوصاً در ماجرا کودتای 28 مرداد، چپ‌ها و ملی‌ها همدیگر را متهم می‌کنند . از سوی دیگر مذهبی‌ها هم زیاد به سلطنت‌طلب‌ها نزدیک نیستند. ولی شما در تحلیل‌تان این دو طیف را به هم نزدیک نشان دادید؟

عرض کردم که این چهار دیدگاه، دو به دو تا حدی به هم نزدیکترند. در دورة اول حکومت دکتر مصدق یعنی از بهار 1330 تا تیرماه 1331 روابط حکومت دکتر مصدق با نیروهای چپ که عمدتاً (ونه کاملا) حزب توده ایران بود، خوب نبود. این روابط در آن دوره به دلایل مختلفی ازجمله مخالفت دکترمصدق با امتیاز دادن به اتحاد جماهیر شوروی، چندین نوبت تعطیلی روزنامه‌های حزب توده و مخالفت مصدق با دوباره قانونی شدن فعالیت حزب توده و راه ندادن توده‌ای‌ها به عرصه آشکار و رسمی سیاسی ایران، طبعاً حزب توده با مصدق رابطه خوبی نداشت. شما اگر نشریات آن دوره را نگاه کنید می‌بینید که به شدت این مطالب  است که مصدق ترفند جدید استعمار است. نوکر آمریکا، نوکر انگلیس است، در نشریاتی مثل چلنگر و شهباز و یا نشریات دیگر.این کدورت البته به معنای عدم ارتباط صد درصدی بین مصدق و توده‌ها نیست.

ما می‌دانیم که از کانال‌هایی یک ارتباط مستمر ولو تنک و تاریک بین مصدق و توده‌ای‌ها وجود داشت که شاید مهمترینشان همسر آقای نورالدین کیانوری خانم مریم فیروز دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما، دایی و آقای مظفر فیروز فرزند ارشد نصرت‌الدوله فیروز و نوه دایی مصدق بودند. این خط ارتباطی همیشه وجود داشت. ولی به طورکلی بعد از 30 تیر 1331 که نقطه عطف و حد فاصلی در دوره حکومت دکتر مصدق بود، شرایط به کلی فرق کرد. بعد از 30 تیر که مصدق با کمک دیگران (از قبیل هواداران آیت‌الله کاشانی و حزب زحمتکشان) به حکومت برمی‌گردد، شرایط کلاً عوض شد مصدق کابینه را زیر و رو کرد. مصدق بعد از سی تیر با قیامی که مردم کرده بودند و در واقع رای اعتماد به او داده بودند، کابینه را زیر و رو کرد و افراد مطیع و همراه خودش را آورد و آن حالت ائتلافی و همدلی ملی و ائتلاف سیاسی با دیگر جناح‌ها را کنار گذاشت و  دیگر به حرف‌ها و توصیه‌های کاشانی عمل نمی‌کرد و علاقه‌ای نشان نمی‌داد. در واقع فکر می کرد که نیاز چندانی هم به امثال کاشانی ندارد.

کم‌کم معلوم شد که مصدق نمی‌خواهد در این اریکه قدرت با کسی شریک شود. در این دوره حزب توده به مرور روابطش را با مصدق ترمیم کرد. این ادامه پیدا کرد تا جریان نهم اسفند 1330، یعنی زمانی که گفته می‌شود که غیر مستقیم مصدق از شاه خواست از ایران بیرون برود و علمای تهران بخصوص آیت‌ا... کاشانی و سیدمحمد بهبهانی جلوی این کار را گرفتند و اجازه ندادند که شاه از ایران برود در واقع یک حرکت مصدق شکست خورد و سوء‌محاسبه‌‌ای انجام داد برای بیرون کردن شاه از ایران که به ضررش هم تمام شد. از نهم 9 اسفند 31 تا 28 مرداد 32 که چیزی در حدود 6 ماه است روابط حزب توده با مصدق بسیار رو به بهبودی است. این 6 ماه البته از نظر بین‌المللی هم اهمیت دارد. در این مدّت استالین درگذشت و رهبری شوروی دچار جمگ قدرت داخلی و فارغ از مساله ایران است و حزب توده می‌تواند یک مقداری تصمیم‌گیری را بدون مشورت با برادر بزرگتر انجام بدهد.

در این دوره روابط تیروهای چپ با دکتر مصدق خیلی بهتر می‌شود و دقیقا همین موقع است که نیروهای مذهبی به ویژه شخص آیت‌ا... العظمی بروجردی در قم و آیت‌ا... کاشانی در تهران مخالف می‌شوند با اینکه روند دولت مصدق، کمک به گسترش نفوذ کمونیسم در ایران است. این خود یک مقدار طبیعی بود و یک مقدار هم  تحت تأثیر القای شبکه‌های جاسوسی آمریکا و انگلیسی است که این توهم و تصور را گسترش می‌دادند که ایران در حال افتادن در دامن بلوک شرق است. این موضوع بسیاری از علما و جامعه دینی را خیلی نگران کرد. مصدق هرچه در عرصه سیاسی تنهاتر می‌شد به سمت نزدیک شدن به حزب توده ایران می‌رفت. تا حدی که برای نمونه، وقتی 28 مرداد 1332 رخ داد، برخی از طرفداران دکتر مصدق، از جمله مرحوم دکتر حسین فاطمی برای مصون ماندن از دستگیری، در خانه‌های تیمی و امن توده‌ا‌ی‌ها پناه داده شدند.

 

آنچه فرمودید برای آن دوره بود. الآن جهت‌گیری این 4 جریانها چگونه بعضاً به هم نزدیک شد.

بعد از 28 مرداد تا قبل و بعد از انقلاب، به تدریج یک تجدیدنظرطلبی در رفتار سیاسی حزب توده رخ داد و عدم حمایت همه‌جانبه توده‌ایها در جریان ملی شدن نفت و مصدق پیش آمد یعنی در سال‌های 32 تا 57 یک مقداری در برخی جناح‌های حزب توده و گروه‌های چپی که به تدریج در سال‌های 4 به بعد ایجاد شدند مثل سازمان چریکی‌های فدایی خلق ایران، سازمان پیکار در  راه آزادی طبقه کارگر و یا گروه‌های مائوئیست‌، تجدیدنظرطلبی درباره مصدق و نهضت ملی ایران شکل گرفت. کردند. اولاً اعلام یک ناخشنودی و برائت کردند از رفتار حزب توده علیه جنبش ملی شدن صنعت نفت در ایران و این روند تا سال 1357 ادامه پیدا کرد.

بعد از پیروزی انقلاب و فروپاشی حزب توده و متعاقب آن فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، طبیعتاً وقتی حزب توده به آن صورت وجود خارجی جدی نداشت. دیدگاه چپ به طور کلی آن نگاه خصمانه نسبت به مصدق به عنوان یک آدم سازشکار و لیبرال و عامل مستقیم و غیر مستقیم امپریالیسم و حتی دشمنی با لیبرالیسم را کنار گذاشت و تا حد زیادی با دیدگاه‌های ملی منطبق می‌شود. درنتیجه با پوزش‌خواهی و تجدیدنظر کردن از مواضع حزب توده تا حد زیادی با ملی‌خواهان مماس می‌شود. این پایان یک فرایند است. یکی از مهمترین افرادی که از این نقطه نظر پژوهش کرده آقای بابک امیرخسروی از رهبران سابق حزب توده‌ است که چندین کتاب و مقاله و سخنرانی در دفاع از مصدق و نقد عملکرد حزب توده دارد.

 

 البته این که شما فرمودید مذهبی‌ها هم به سلطنت‌طلب‌ها نزدیک هستند به نظر می رسد محل بحث است. چون از میان مذهبی‌ها فقط برخی طرفداران آیت‌ا... کاشانی هستند؟

 

من قصدم کلی گویی در همه موارد نیست. دیدگاه غالب مذهبی در دوره مصدق نمایندگی‌اش را از میان فعالان سیاسی مرحوم آیت‌ا... کاشانی عهده داشت و از میان غیرسیاسی‌ها و سنتی‌ها مرحوم آیت‌ا... العظمی بروجردی بودند که دیدگاه اینها خیلی مشخص بود. من در این باره بحثی دارم که خیلی ها نپسندیدند. الآن شما بعد از 58 سال بنشینید و بگوئید مصدق نفت را ملی کرد و یک عده روحانی با کودتا و شاه و آمریکا و بریتانیا همکاری کردند و نگذاشتند مصدق به نتیجه برسد. این خیلی نگاه خیلی ساده انگارانه و خام دستانه است. ماجرا خیلی صاف و ساده نبود و به این سادگی نبود. در دوره اول حکومت مصدق اکثر قریب به اتفاق علما با مصدق همراه بودند. در دوره دوم هم در فاصله سی تیر تا نهم اسفند 1331 اختلافات خیلی حاد نشده بود. ولی در 6 ماه آخر حکومت دکتر مصدق یک روندی ایجاد شد که، به درست یا غلط، به علما و جامعه مذهبی ایران این طور القاء شد که مصدق زمام امور از دستش رفته و در نتیجه انتخاب شما برای آینده ایران بین شاه و کمونیسم است.

یک رهبر دینی در هر شرایطی نمی‌تواند کمونیسم را به شاه ترجیح بدهد. این جای هیچ بحثی تدارد. هیچ رهبر جدی دینی در ایران تا به حال نپذیرفته که حزب توده به جای شاه در ایران حاکم شود. به هر حال شاه پادشاه تنها کشور دارای حکومت شیعه در جهان بود و روابط شاه و علما در آن زمان مجموعا بد نبود. علما همیشه انتقادهایی داشتند ولی سرجمع تحلیل علمای بزرگ این بود که مصدق از گزینه‌های موجود در آینده نیست و اگر می‌خواهند مملکت و شیعه بمانند انتخاب بین شاه و کمونیسم است. به همین دلیل به جای اسب شوروی روی اسب شاه شرط‌بندی کردند. این انتخاب آنها بود. ممکن است به غلط به این نتیجه رسیده بودند ولی به این نتیجه رسیده بودند. بعد از 28 مرداد هم دیدگاه ملی گرایانه به طور آشکار بروجردی و کاشانی را شریک و تأئید‌کننده کودتا می‌دانستند. از آن طرف هم  این بود که دیدگاه مذهبی‌تر طرفداران آیت‌ا... کاشانی و آیت‌ا... بروجردی و دیگران مصدق را محکوم و براندازی دولت او را تایید و عمل خودشان را توجیه کردند.

طبیعتا تا حدی هم مساله جنگ قدرت بود به هر حال مصدق به حرف علمای مهم گوش نمی‌کرد و هر کاری که خودش می‌خواست انجام می‌داد. دنیای سیاست و مناسبات سیاسی مانند دنیای تجارت، محل تعامل و بده بستان است. در عالم سیاست ممکن نیست یک سیاستمدار با حمایت وسیع مهمترین قشر جامعه سر کار بیاید، حمایت شود و بعد هم زمانی که استعفا داد و خانه نشین شد با نلاش همان‌ها مجددا سر کار بیاید. بعد از کسب قدرت هم بگوید من وام دار کسی نیستم و به هیچ کس هم اعتنا ندارم و کار خودم را با دوستان خودم می‌کنم. این جا داستان آسمانی تقوا و پرهیزکاری و استغنا و مسایل معنوی در کار نیست. بحث کاملا زمینی تقسیم قدرت است. سیاست هنر امکانات است و سیاستگری که از امکانات موجود به نفع خودش استفاده نکند، از همان جا  لطمه می‌خورد. البته ناگفته نمتمد که برخی از مجتهدان و علمای بانفوذ از قبیل آیت الله سید رضا و سید ابوالفضل زنجانی، آیت‌الله طالقانی و تا حدی آیت الله سید محمد تقی خوانساری هوادار مصدق باقی ماندند، ولی اینها در برابر قدرن بروجردی و نفوذ کاشانی توان چندانی نداشتند.

 

- ولی خوب یک مواردی هم هست مانند نامه‌ای که آیت‌ا... کاشانی که به واسطه دکتر سالمی به دکتر مصدق می‌برند. اگر این سند درست باشد به این معناست که آیت‌ا... کاشانی با کودتا همراهی نکرده است؟

من نگفتم آیت‌ا... کاشانی با کودتا همراهی کرده است. این حرف را به من نسبت ندهید. من گفتم چنین اتهامی از طرف ملیون به اینها زده می‌شود. البته گفته می‌شود که آیت‌ا... کاشانی با سکوت خود با کودتا همکاری کرد که این هم بر فرض صحت به معنای همکاری مستقیم با روند کودتا نیست. کاشانی البته موافق برکناری مصدق بود.

 

درباره نامه منتسب به آیت‌ا... کاشانی چه نظری دارید؟

من شاید اولین کسی در ایران بودم که جایی در ایران، نسبت به واقعی بودن نامه 27 مرداد آیت‌ا... کاشانی به دکتر مصدق ابراز تردید کردم و فکر کردم که جعلی است. منتها از آن جا که زمین گرد است و عمر بشر چیزهای زیادی را جلوی آدم می‌گذارد. من بعدا با آقای دکتر محمد حسن سالمی آشنا شدم که رابط و آورنده نامه 27 مرداد آیت‌الله کاشانی به دکتر مصدق بوده است. من فرصتی پیدا کردم که دو بار به طور مفصل با ایشان صحبت کتم و اسناد و مدارک و تصاویر ایشان را دیدم. خاطرات ایشان را در دو نوبت چند روزه ضبط کردم ادله ایشان را هم شنیدم. بعد از این جلسات، و همینطور بحث با افراد مختلفی مانند آقای حمید شوکت تاریخ‌نویس چپ که ایشان هم قبلا فکر می‌کرد که نامه جعلی است، به این نتیجه رسیدم که نامه جعلی نیست.

البته به نظر من جعلی بودن یا نبودن این نامه تاثیری بر اختلافات ایت الله کاشانی و دکتر مصدق ندارد .  اختلافات این دو شخصیت کاملا واضح و روشن بود . بعد از 30 تیر 1331 مصدق فکر می کرد که دیگر نیازی به جامعه مذهبی ندارد . به همین دلیل به ایت الله کاشانی کم اعتنایی می کرد چون فکر می بدون حمایت وی هم می تواند امور را پیش ببرد . از ان طرف ایت الله کاشانی هم احساس می کرد کنار گذاشته شده و زحماتش نادیده گرفته شده است و مصدق بدون حضور جناح مذهبی در دامن حزب توده خواهد افتاد . در واقع روند اختلاف دکتر مصدق و ایت الله کاشانی از 30 تیر 1331 بخصوص در 6 ماه آخر حکومت مصدق تشدید پیدا کرد . مصدق در این 6 ماه یک تنه کارها را پیش می برد و روز به روز هم تنهاتر می‌شد. به همین دلیل بود که مجلسی که خودش برگزار کننده انتخاباتش بود را منحل کرد.

 

ظاهرا دکتر مصدق به لحاظ شخصیتی آدم یک دنده‌ای بودند . برخی معتقدند همین رفتارهای ایشان در تنها شدن ایشان تاثیر زیادی داشته است ؟

مرحوم دکتر مصدق چند ویژگی داشت که دوستان نزدیک ایشان هم به ان اعتراف داشتند. ایشان سعی می کرد اغلب مواقع ظواهر و مراتب دموکراتیک را رعایت کند و مشهور بود که در جلسات مختلف از انتخاب استانداران تا تعیین بودجه طوری عمل می کرد که انچه خودش می خواهد در زبان و رای دیگران ظاهر شود . یک نکته ای را درباره را درباره رجال ایرانی و کشورهای جهان سوم بگویم تقریبا ما رجل تاریخی درجه یک در ایران نداریم که نگرانی منافع تاریخی و منافع ملی کشور را نداشته باشد . اکثر رجال سیاسی ما ایران دوست بودند در این تردیدی نیست. من این را اعتقاد دارم . منتها اشکال از جایی شروع می شود که یک سیاستمدار به جایی می رسد که من فقط ایران دوستم  و هیچ کس نمی تواند بیشتر از من نگران مملکت باشد و انچه من می گویم حفاظت از منافع ملی است . اشکال در اداره مملکت این است که شما به نقطه ای می‌رسید که می‌گوئید من حق دارم مدافع منافع مملکت باشم و کسی نمی‌تواند و نباید بیش از من نگران منافع مملکت باشد. لذا هر که با من مشکل دارد ضد منافع ملی عمل می‌کند.

من یک مثال ساده می زنم که اعتقد شخصی خودم است . در مورد محمد رضا پهلوی حرفهای خوب و بد زیادی زده می شود. من واقعا معتقدم، به خصوص در سالهای 1973 تا زمان انقلاب، شاه عاشق ایران بود ولی از ایرانی‌ها بدش می امد . این روحیه همه کسانی است که عاشق مملکتشان هیتند، ولی قلبا و عمیقا از مردم ان کشور خوششان نمی‌آید. دکتر مصدق در ماه‌های آخر حکومت خودش و در مقابله با مجلسی که خودش ایجاد کرده بود چنین مساله‌ای پیدا کرد.

متاسفانه رفراندوم انجلال مجلس هفدهم یکی از بدترین نمونه های همه پرسی در تاریخ جهان بود. چه از جهت اصل تعطیل کردن یک قوه توسط قوه دیگر، چه از نظر نتایج آرا که کمتر از نیم هزارم درصد آرا مخالف بود 825 رای مخاف در برابر حدود دو میلیون رای موافق در سراسر کشور) ، چه از نظر برگزاری آن در دو روز مختلف در تهران و شهرستان‌ها (12 و 19 مرداد)، چه از نظر جو ارعاب و تهدیدی که جلوص صندوقهای مخالفان بود و چه از نظر این که صندوق موافق و مخالف در دو مرکز جدا از هم گذاشته شده بود تا مخالفان شناسایی و انگشت نما شوند. البته برای این هم توجیهی است. اکثر یاران و همکاران مصدق با این همه پرسی مخالف بودند و بزرگترین خسارت این رفراندوم به خود مصدق وارد شد.

خلاصه کنم خدمت شگرف مصدق در رهبری ملی کردن نفت ایران قابل انکار نیست و باید تا ابد از آن قدرددانی کرد. ولی این مساله نباید موجب مصون کردن او و هیچ سیاستگر دیگری از انتقاد و بازنگری اعمال او شود. در کودتای 28 مرداد هم باید نقش خارجی به موازات مشکلات داخلی مورد بررسی قرار گیرد و به بهانه هر یک وجه دیگر را نباید فراموش و انکار کرد.

مساله مهم دیگر این بود که دولت مصدق در آستانه کودتای 28 مرداد در اوج مشکلات جدی سیاسی و اقتصادی و بین‌المللی قرار داشت. مصدق برنامه‌ای برای حل مسالمت آمز مساله نفت نداشت. چنان که گفتم، شوروی از اوضاع ایران غافل شده بود، در بریتانیا هم حزب محافظه کار به رهبری چرچیل به قدرت رسیده بود و برخلاف حزب کارگر کلمنت اتلی حاضر به مماشات با ایران نبود، در آمریکا هم جمهوری خواهان و آیزنهاور روی کار آمده بودند و موضعی مشابه لندن داشتند. برای بریتانیا و آمریکا در سال 1332 هم مساله نفت ایران مهم بود و هم مصون نگاه داشتن ایران از تعرض شوروی.

در این شرایط، کودتا و سرنگونی دولت دکتر مصدق با دخالت خارجی‌ها، ضمن عقب راندن ایران از آزادی و دمکراسی و استقلال کامل، عملا یک دولت در آستانه سقوط را محبوب تاریخ کرد و از رهبر آن یک قهرمان جاودانه ساخت.