mtafreshi@gmail.com

ماه گذشته روزنامه شرق مطلبی را در مورد مظفر بقايی کرمانی به قلم آقای دکتر سيد محمد سيف زاده به چاپ رساند. از نظر من اين مطلب صرف نظر از آن که موارد مکرر غرض ورزی و يکسو نگری را شامل بود نمونه غم انگيزی از انحطاط و ولنگاری در تاريخ نويسی معاصر ايران نيز بود.

من پاسخی به اين مطلب نوشته و برای چاپ به روزنامه شرق فرستادم. مسئولان روزنامه شرق لطف کرده اند و با تحريف و سانسور مفصل و غير قابل قبول مطلب من و حذف مطالب کليدی آن را به نوشته ای کم رمق تبديل کرده اند که به جای پرداختن به مطلب اساسی که گفتم تنها به نظر برسد که يک دفاع محض از بقايی است. اين تحريف شامل تغيير عنوان مقاله در جهت خلاف نوشته من است. البته به عنوان نشانه ای از حسن نيت عکس بقايی را نيز سوار الاغ رسانده اند که البته اين مورد چندان به من ارتباطی ندارد و نشانگر حسن سليقه مسئولان صفحه تاريخ شرق است. در مورد اين شيرين کاری واقعا بايد به روح پرفتوح محرمعلی خان سانسورچی عصر پهلوی اول و دوم درود فرستاد که  دست کم اين معرفت را داشت که اگر به هر دليلی با مطلبی مخالف بود آن را به کلی از صفحه نشريه خارج می کرد. نه آن که با تحريف و قلب محتوا مطلب نويسنده بخت برگشته را وارونه و کم رمق کند.

به هر حال اين مطلب در شماره امروز يکشنبه ۲۵ ارديبهشت (۱۵ مه) در صفحه تاريخ روزنامه شرق  چاپ شده است.

در اين جا ضمن آوردن لينک مطلب آقای سيف زاده و مطلبی که به نام من در شرق چاپ شده اصل و متن کامل مطلب خودم را نيز آورده ام:

 

لينک مطلب آقای سيف زاده:

 

http://www.sharghnewspaper.com/840130/html/hist.htm

 

لينک مطلب منسوب به من:

 

http://www.sharghnewspaper.com/840225/html/hist.htm

 

متن کامل مقاله من:

 

در باب مشکلات تاریخ نویسی ایرانی و یا به دشمنی برخاستن با قدیسین

(نگاهی به مقاله "قتل افشار طوس و دخالت دکتر بقایی" نوشته آقای دکتر سید حسین سیف زاده)

 

مجید تفرشی

پژوهشگر تاریخ معاصر ایران و تشیع

mtafreshi.persianblog.ir

mtafreshi@gmail.com

 

انگیزه نگارش این سطور در درجه نخست نوشته آقای دکتر محمد سیف زاده در شماره 454 روزنامه شرق به تاریخ سی ام فروردین سال جاری با عنوان "قتل افشار طوس و دخالت دکتر بقایی" است. با این همه به یادداشت اقای مسعود بهنود با عنوان "با تاریخ شوخی نکنیم" در "بهنود دیگر"، وبلاگ شخصی ایشان (به تاریخ 15 آوریل/ 26 فروردین) نیز نیم نگاهی داشته ام.

 

نوشتن در مورد بقایی و نقد متدلوژیک روشها و دیدگاههای برخی از نویسندگان مخالف وی در شرایط کنونی ایران کار ساده ای نیست. این امر البته به ویژه برای نگارنده که هیچ گاه هیچ گرایش شخصی، سیاسی، فکری و حزبی به بقایی نداشته ام، هر چند از نظر سنی هم این امر برایم ممکن نبوده است، به مراتب دشوارتر است. با یک مراجعه سردستی به همین روزنامه شرق می توان به خوبی دریافت که حمله به بقایی و حمایت از مخالفان وی مورد پسند بسیاری و مد روز است. در این شرایط نقد آرای مخالفان وی به هیچ وجه مطابق احتیاط و شرط عقل نیست و یک فرد جویای جاه طلبیهای زود گذر و وجاهت و خوشنامی معمول زمانه خود مطلقا را به این ورطه نمی افکند.

 

بنابراین دلیلی بر اصرار بیشتر به این نکته نمی بینم که این نوشته دفاعی از بقایی و حزب زحمتکشان نبوده و بررسی گذرا و کوتاه رویکردهای تاریخی برخی از دیدگاههای منتقدان و دشمنان وی است. از سوی دیگر باید گفت که قصد این مقاله به هیچ وجه بررسی و ارزیابی صحت و سقم عملکرد و کارنامه سیاسی بقایی نیست و صرفا به بررسی نوشته آقای سیف زاده و دیگر نوشته های مرتبط با آن می پردازد. این البته به آن معنی نیست که نگارنده در بررسی و تحلیل زندگی و زمانه بقایی نظری ندارد، بلکه به این معنی است که این نوشته مجال پرداختن به آن نیست.

 

با گذشت بیش از 54 سال از ملی شدن صنعت نفت در ایران، 51 سال از کودتای 28 مرداد، بیش از 26 سال از پیروزی انقلاب اسلامی و 17 سال از مرگ دکتر مظفر بقایی کرمانی در زندان، به نظر می رسد که بررسی پیرامون زندگی، زمانه و همچنین نقش او در جریانهای سیاسی و حزبی شش دهه اخیر ایران همچنان پرطرفدار و پرخواننده است. واقعیت این جا است در طول نیم قرن اخیر، رخدادهای مربوط به ملی شدن صنعت نفت، دو دوره نخست وزیری مرحوم دکتر محمد مصدق و کودتای 28 مرداد به موازات آن که مورد تحقیق جدی قرار گرفته، در موارد بسیاری به عنوان حربه و ابزاری سیاسی و تبلیغی و در عین حال غیرمستقیم و کنایی علیه وضع موجود، حکومتهای حاکم در قبل و بعد از انقلاب و به خصوص نشان دادن یک حکومت آرمانی و دلخواه مورد استفاده قرار گرفته است. اکنو ن نیز در ایران و بین ایرانیان خارج از کشور اگر کسی در انتقاد از دولت دکتر مصدق و یا تجربه حکومت جبهه ملی چیزی بنویسد اگر در داخل کشور باشد فاشیست، راستگرا و تمامیت خواه است و اگر در خارج از کشور باشد عامل اجنبی و ساواکی و سلطنت طلب.

 

در این مسیر دکتر بقایی که به گفته دوستان و دشمنانش روزگاری پس از دکتر مصدق دومین چهره سیاسی و غیرروحانی ملی شدن صنعت نفت و جبهه ملی بود و سپس به هر دلیلی که از محدوده این نوشته خارج است راهش را از مصدق جدا کرد باید به عنوان مظهر قهر و عداوت دولتهای وقت علیه مصدق و جبهه ملی و آزادی خواهی ملت ایران تلقی شود. به نوشته مخالفان بقایی چه در داخل و چه در خارج از ایران، حکومت جمهوری اسلامی و حتی نظریه ولایت فقیه ساخته و پرداخته بقایی و شاگردان اوست. این تئوری شاید می توانست درست جلوه کند اگر بقایی در سالهای پس از انقلاب به نان و نامی می رسید و یا اگر نه، دست کم سر سالم و با آرامش به گور می گذارد. ولی با دستگیری بدون اعلام اتهام دقیق، زندان انفرادی، بدون محاکمه عادلانه و حتی ناعادلانه و مرگ مشکوکی که به سادگی به دلیل ابتلای طولانی به سفلیس مزمن و حاد اعلام شد، این نظریه به شدت کم اعتبار و مورد سوال واقع شد.

 

این در حالی است که تا به امروز هم هیچ روایت حکومتی و مستقلی در مورد علت دقیق دستگیری، بازجوییها و نحوه واقعی مرگ وی منتشر نشده است. حتی در کتاب رسمی و حکومتی که با عنوان "زندگينامه سياسي دكتر مظفر بقايي" نوشته آقای حسین آبادیان و با مقدمه و نظارت آقای عبدالله شهبازی در سال 1377 (پس از دوم خرداد 76) و توسط موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی منتشر شده نیز مطلب مشخص چندانی در این باره به چشم نمی خورد. این مورد البته یک پرونده سازی تمام عیار در لباس کتاب است که برای محکوم کردن بقایی از پرونده های ساواک و کارنامه دوران تحصیلات کودکی و جوانی گرفته تا مسایل خاله زنکی و شایعات خانوادگی سوژه و نسخه های دوا و درمان وی کمک گرفته تا نشان دهد که وی از بدو تولد و بالطبع و بالذات خائن و منحرف بوده است. آن هم البته بر اساس اسنادی که اولا بدون هیچ حکم رسمی مصادره شده و ثانیا یک برگ از آنها در اختیار هیچ کسی به جز گردآورندگان این کتاب نبوده و هنوز هم نیست.

 

البته در مورد این کتاب هیچ کس به خصوص فعالان و دلسوزان حقوق بشر و مخالفان اهانت و تعرض به حریم خصوصی افراد اعتراضی نکردند که هیچ، حتی از گردآورنده این کتاب (که دوست و آشنای بنده است و من هیچ خرده حساب شخصی و غیرحرفه ای با ایشان ندارم) در مصاحبه های متعدد در نشریات میانه رو و اصلاح طلب نیز به عنوان مولف یک اثر ماندگار، نمونه و عالمانه و البته آکادمیک تجلیل شد. تا جایی که من می دانم تنها یک نقد منصفانه در مورد آن توسط آقای کاوه بیات در ماهنامه جهان کتاب با عنوان "پرونده ای برای بقایی" منتشر شد.

 

برای من بسیار سخت و ناگوار است که بر این نکته تاکید کنم که بقایی نیز همانند عده ای دیگر در طول حاکمیت افرادی در زندان درگذشت یا کشته شد که هم اکنون بر اساس اعتقاد واقعا جدید و یا تطبیق دادن خود با دوره جدیدی که رعایت حقوق بشر اهمیت محوری یافته، ظاهرا و یا واقعا مخالف رفتار و عملکرد گذشته خود هستند و با ارایه همین شعار نیز در پی آمال سیاسی و کسب یا حفظ قدرت می باشند. البته این عده تاکنون هیچ گاه همانند دیگر رهبران جویای قدرت جهان این جسارت و تهور را از خود نشان نداده اند که با خود مشت و مالی و صداقت اعمال گذشته خود را افشا کرده و از آن تبری جویند. از آن گذشته این افراد که بعضا دوستان ارجمندی هم هستند اصلا خوش نمی دارند که اشخاص دیگری هم به این امر دست زده و در رزومه پاک و منزه آنان اما و اگر و یا خدشه ای وارد کند.

 

این امر البته شامل افراد دیگری از جمله حقوقدانان و به خصوص مدافعان حقوق از دست رفته فردی متهمان سیاسی نیز می شود. تا جایی که من مطلعم در طول بیش از 17 سالی که از درگذشت مشکوک و مکتوم بقایی در زندان می گذرد هیچ فعال حقوق بشری به دستگیری، زندان انفرادی، عدم تفهیم اتهام و مرگ قتل گونه او اعتراض نکرده است. بقایی در همان سلول انفرادی درگذشت که به گفته آقای سیف زاده در نشست مطبوعاتی اواخر دی ماه سال گذشته کانون مدافعان حقوق بشر، از مصادیق بارز نقض حقوق بشر و شکنجه است. من درست نمی دانم که در طول بازداشت بقایی چه بر وی گذشته بود که به گفته برخی از بستگان وی و همچنین کسانی که جنازه وی را دیده بوده اند این فرد تنومند به قولی دارای حدود 110 کیلوگرم وزن، در طول چند ماه زندان به یک فرد نحیف چهل کیلویی تبدیل شده بود.

 

چه در آن زمان و چه در سالهای پس از آغاز جنبش دوم خرداد 1376 مشاهده نشد که چه عاملان این ماجرا و چه فعالان حقوق بشری همانند آقای دکتر سیف زاده به این اقدام اعتراض و حتی اشاره ای ضمنی کنند. از این جهت به نام آقای سیف زاده اشاره می کنم که ایشان هم سابقه قضاوت دارند و هم از چهره های شاخص و شناخته شده دفاع از حقوق بشر در ایرانند. من که نه حقوقدانم و نه خود را در در زمینه دلسوزی به حق از حقوق بشر در اندازه های والای آقای دکتر سیف زاده و همکارانشان نمی بینم به یاد نمی آورم که یک بار هم که شده ایشان به ماجراهایی که به دکتر بقایی گذشته اشاره کرده و به آن اعتراض داشته باشند.

 

نکند خدای ناکرده این تصور برخی واقعیت داشته باشد که شماری از فعالان حقوق بشر در ایران دفاع از افراد ستم دیده را به طور گزینشی انجام می دهند و حمایت از این قبیل افراد را بر اساس گزینش سیاسی و ایدئولوژیک قربانیان انجام می دهند. این در حالی است که آقای سیف زاده خود در جایی فرموده اند: "پس از اخذ پروانه‌ي وكالت نيز تمايل داشتم از افرادي دفاع كنم كه به آنها ظلم شده بود، به همين دليل به همراه 4 نفر ديگر از وكلا، كانون مدافعان حقوق بشر را تشكيل داديم چون معتقد بوديم پيشبرد اصلاحات بدون وجود NGO حقوق بشري ممكن نيست. وكلاي اين كانون تا كنون وكالت حدود 70 نفر از متهمان فعال سياسي و مطبوعاتي را پذيرفته‌اند."

 

بگذارید در این مورد به دو مثال مشخص اشاره کنم. در همان ماههای نخست اعلام دستگیری و مرگ بقایی در سال 1366 در یکی از نشستهای هفتگی خودمانی و نیمه عمومی روزهای چهارشنبه که در منزل شادروان داریوش فروهر برگزار می شد جوانی و جسارت کرده و از آن مرحوم پرسیدم که چرا در راستای تلاشهای حقوق بشری خود به دستگیری و مرگ مشکوک بقایی اعتراض نمی کنند. ایشان به صراحت فرمودند: دکتر بقایی به فرجام اعمال خود در مورد دشمنی با دکتر مصدق و نهضت ملی رسید و حقش بود که با او چنین رفتاری شود.

 

مورد دیگر: یکی از بستگان نزدیک بقایی به دنبال دستگیری و مرگ وی با دکتر عبدالکریم لاهیجی فعال سرشناس مسایل حقوق بشر ایران در مجامع بین المللی که مقیم فرانسه اند تماس گرفت تا از وی در مورد ظلمی که در به قول منسوب بقایی در مورد دستگیری بی دلیل قطعی، زندان انفرادی و شکنجه و مرگی که مستقیم یا غیرمستقیم قتل محسوب می شد استمداد بجوید. ظاهرا آقای لاهیجی که قاعدتا وظیفه اش دفاع از همه مظلومان و قربانیان نقض حقوق بشر در ایران بدون توجه به آرمانها و عملکرد سیاسی آنها است به این منسوب بقایی گفته بود که این سرنوشت حق وی بوده و او از هر گونه دفاع از چنین شخصی که مخالف دکتر مصدق بوده معذور است. این قوم و خویش نزدیک بقایی بارها این روایت را به طور کتبی و شفاهی در مجامع و رسانه های مختلف اظهار کرده و من البته تاکنون هیچ گونه تکذیبی از آقای لاهیجی در مورد این روایت نشنیده ام.

 

بگذریم، آقای سیف زاده یک بار در مصاحبه ای با خبرگزاری ایسنا خود را معتقد به "اسلام عدالت‌خواهانه با تكيه بر عقلانيت" می دانند. ولی با کمال تاسف باید گفت که دست کم در این مقاله خود در مصرف عدالت خواهی اسلامی و عقلانیت به شدت صرفه جویی کرده اند. نوشته ایشان از ابتدا تا انتها سرشار از پیشداوریها و عبارات ارزشداورانه ای است که نه با شغل اصلی ایشان که قضاوت و امور حقوقی است سازگاری دارد و نه با شغل جدید ایشان که تاریخنگاری باشد.

 

عنوان مقاله آقای سیف زاده چنین است: قتل افشار طوس و دخالت دکتر بقایی. به راستی این مقاله چه تحلیل و اطلاعات تازه، ناگفته و حتی دست دوم قابل توجهی حتی با معیارهای پیش پا افتاده ژورنالیسم ایرانی به خواننده ارایه می کند؟ در کل این مقاله یک بار در دو سطر صرفا ذکر شده که آقای محمد ترکمان در کتاب خود بررسی دقیق و موشکافانه ای از ماجرای قتل افشار طوس و نقش بقایی در آن انجام داده و یک بار نیز در دو سطر دیگر از قول آقای نجاتی آمده که بقایی با حمایت سازمان جاسوسی انگلیس در توطئه ربودن و قتل سرتيپ محمد افشار طوس رئيس شهربانى كل كشور دست داشت. تنها اظهار نظر و تحلیل شخصی آقای سیف زاده در مورد عنوان اصلی مقاله این است: "با آنكه دلايل مستند و متقنى داير به دخالت بقايى در قتل افشار طوس وجود داشت كه توسط وزارت دادگسترى به مجلس ارائه گرديد، اما مجلس تحت حمايت كودتاگران راى به لغو مصونيت پارلمانى بقايى نداده تا آنها با همكارى يكديگر بتوانند زمينه سقوط دولت ملى دكتر مصدق را فراهم نمايند." این همه آن چیزی است که در کل مقاله ایشان در مورد مطلب عنوان شده در تیتر مطلب ذکر شده است.

 

اکنون اجازه بدهید به نخستین بند از نوشته آقای سیف زاده اشاره کنم: "در طول تاريخ پرفراز و نشيب صد سال اخير ايران مظفر بقايى نابكارترين فردى است كه در نقش يك رجل سياسى در صحنه سياست ايران ظاهر شده است. به گمان نويسنده اين كتاب هيچ يك از سياستمداران ايران در زمينه حيله گرى، عوام فريبى، صحنه سازى، منحرف ساختن افكار مردم از واقعيات، كشانيدن قشرهايى از جامعه در راستاى اهداف خود و نيز مداومت در اين كار از چنان استعدادى كه در نهاد وى وجود داشت برخوردار نبوده است." آقای سیف زاده بلافاصله پس از این آغاز عالمانه و بی طرفانه نوشته اند: "بقايى در راه حصول قدرت از هيچ دسيسه و نيرنگ ابايى نداشت تا رسيدن به سرمنزل مقصود، از دوستى هر موجودى بهره مى جست و با قديسين به دشمنى برمى خاست. حاميان او هم اين اوصاف را مى دانستند و از او بهره ها مى بردند."

 

به نظر من این دو بند که در صدر مقاله آقای سیف زاده آمده به مراتب فراتر و مهمتر از یک ارزشداوری مغرضانه و اظهار نظر غیرعالمانه در مورد یک فرد یا جریان سیاسی یا تاریخی است. این نوع نگرش و نگارش از هر که می خواهد باشد و علیه هر که هست، (چه دوست فقید بنده مرحوم سرهنگ نجاتی و چه آقای سیف زاده) نشانگر نوعی گرفتاری و انحطاط جدی در تاریخ نگاری معاصر ایران است. اقای سیف زاده چه به عنوان یک قاضی و وکیل و چه به عنوان یک تاریخ نویس از همان ابتدا حکم را صادر کرده و تکلیف خود مشخص کرده اند. نگارنده سطور بالا ظاهرا همه هزاران رجل سیاسی حاضر در صحنه سیاسی معاصر ایران را یک یه یک مورد بررسی دقیق، موشکافانه، مقایسه ای و لابد عادلانه قرار داده و در نهایت به این نتیجه قطعی و مسجل رسیده که بقایی نابکارترین، حیله گرترین، عوام فریب ترین و صحنه سازترین همه رجال سیاسی در طول تاریخ پرفراز و نشیب ایران است.

 

آن چه که در مقاله آقای سیف زاده به چشم می خورد مشکل بسیاری از تک نگاریها و تحقیقات تاریخی سالهای اخیر ایران است. برخی از نویسندگان مطالب تاریخی در ایران به جای آن که به جمع آوری مدارک و اسناد، کنکاش، پژوهش و تحلیل در مورد افراد و رویدادها پرداخته، به پرسشهایی در محدوده تحقیق خود پاسخ داده و برای خود و مخاطبانشان پرده از موارد ناشناخته و ناگفته بردارند، از ابتدا با پیروی از نیات، دغده ها، اغراض و نظرات مشخص و تغییر ناپذیر خود تلاش می کنند تا با شیوه جمع آوری استشهاد و پرونده سازی به آبروبری از عده ای و آبروخری برای عده ای دیگر پرداخته و حرف از پیش مشخص، قطعی و غیر قابل تغییر خود را به کرسی بنشانند.

 

اقای سیف زاده در این نوشته به دشمنی بقایی با قدیسین (طبعا منظور مرحوم دکتر مصدق است) اشاره کرده اند. من نمی دانم ایشان از کی و چگونه به این نتیجه رسیده اند که سیاستمداران و سیاستگران از جمله قدیسینند. من فکر می کنم که بیش از هر کس دیگری بزرگترین دشمن این تعبیر شخص دکتر مصدق باشد که بارها در گفته ها و نوشته های خود پیروانش را از به کار بردن القاب غیرمعول و امام زاده سازی در مورد خود وی منع کرده بود. آیا اقای سیف زاده فکر نمی کنند که اگر تعبیر قداست را برای سیاستمداران و سیاستگران بپذیریم، کسانی هم یافت می شوند که مخالفان فکری خود ایشان را قدیس اعلام کرده و در نتیجه هر گونه مخالفت ورزی با آنها را جرم نابخشودنی دانسته و مقابله با آن را نه تنها مباح بلکه واجب بدانند. بر اساس تعبیر قدیس پرورانه آقای سیف زاده بسیاری از اقدامات به نظر من مثبت کنونی خود آقای سیف زاده و همفکران و همکاران ایشان علیه مشکلات موجود نیز خود به خود خدشه پذیر شده و دچار نقض غرض می شود. گذشته از مسایل سیاسی روز، در امور تاریخی هم مورخ با قداست سر و کار ندارد و کارش نقادی بی رحمانه، بی غرضانه و منصفانه افراد، جریانها و رویدادها است. باور بفرمایید این نوع بد دفاع کردن اصلا به مصلحت نهضت ملی و شخص مرحوم دکتر مصدق نیست.

 

به راستی اگر قرار باشد که هر شخصیت و جریان سیاسی و تاریخی را بتوان قدیس تلقی کرد دیگر چه جایی برای تاریخ نویسی و پژوهش بی طرفانه باقی خواهد ماند؟ بنده برخلاف آقای سیف زاده معتقد به قدیس بودن هیچ رجل سیاسی از جمله مرحوم دکتر مصدق، موافقان و مخالفان ایشان نیستم و معتقدم به جای صرفا تکریم و زیارت نامه نویسی تاریخی و سیاسی باید جنبه های مثبت و منفی موجود در زندگی هر فرد و رویداد تاریخی را بدون پیشداوری از نوع موجود در مقاله آقای سیف زاده مورد بررسی قرار داد.

 

نکته قابل توجه دیگر در مقاله آقای سیف زاده استناد به نوشته های آقایان ترکمان و نجاتی در مورد پول گرفتن بقایی از جاسوسان خارجی و سازمان سیا برای کمک به براندازی دولت دکتر مصدق و کودتا علیه وی است. تا جایی که نگارنده از آثار منتشر شده دو نویسنده مذکور مطلع است در هیچ یک از کتابهای آنها مطلبی منحصر و دست اول در این مورد منتشر نشده است. حدود 17 سال پیش در زمانی که مرحوم نجاتی ویرایش دوم کتاب معروف "جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد" خود را منتشر می کردند مقاله ای با عنوان کودتای 28 مرداد به زبان انگلیسی و به قلم دوست گرامی آقای دکتر مارک گازیوروفسکی استاد دانشگاه ایالتی لوییزنا در امریکا انتشار یافت. آقای گازیوروفسکی در این مقاله از قول منابع شفاهی و سری خود در بین ماموران سازمان سیا اعلام کردند که این سازمان برای تسهیل در امر کودتا به افرادی از قبیل آیت الله کاشانی، حجت الاسلام قلسفی، دکتر بقایی و ... پول پرداخت کرده است. آقای نجاتی هم متن این مقاله را هم جداگانه و هم به عنوان ضمیمه ویرایش جدید کتاب خود منتشر کردند.

 

نگارنده این سطور نیز در ایام نوجوانی یکی از حامیان پر و پا قرص و مروجان جدی این مقاله حساس و جنجالی بودم. این عقیده ادامه داشت تا زمانی که از قضای روزگار برای تحصیل و کار و اقامت راهی اروپا شدم و به مرور دریافتم که وارد کردن این گونه اتهامات جدی از قبیل جاسوسی و پول گرفتن از سازمانهای اطلاعاتی بیگانه به نقل منبع از منابع شفاهی مخفی غیرقابل افشا و اثبات نه تنها از نظر علمی و دانشگاهی عملی غیرقابل قبول است، بلکه از نظر حقوقی نیز موجب پیگرد قانونی و دادخواهی بوده و مصداق بارز وارد کردن افترا و تهمت به افراد است. در تابستان سال 1381/ 2002 همایشی با همت آقای گازیروفسکی در کالج سنت انتونیز دانشگاه آکسفورد برگزار شد که من نیز به عنوان مستمع در آن حضور داشتم. مقاله ارایه شده توسط آقای گازیوروفسکی در این همایش نسخه بیش و کم مشابهی از همان مقاله قدیمی خود بود. در آن نشست عمومی من سوال بسیار ساده و مدرسه ای را به طور علنی و در حضور همه از منظر آکادمیک و به عنوان یک کنجکاوی تاریخی از آقای گازیوروفسکی پرسیدم. سوال من که هنوز یادداشت مکتوب آن را دارم دقیقا این بود:

 

"مطالب امروز شما تقریبا مشابه مقاله ای بود که پانزده سال پیش (در هنگام برگزاری همایش) منتشر کرده اید. فرض کنید که یک دانشجوی شما تحقیق ساده ای را به عنوان تکلیف درسی به شما ارایه کند و طی آن افراد مختلفی را به ارتکاب اعمال منفی گوناگونی متهم سازد و ضمنا بگوید که این اتهامات بر اساس منابع مهمی است، ولی این منابع قابل شناسایی و پی گیری نبوده و او نمی تواند رفرنسهای مقاله اش را به شما نشان دهد و شما مجبورید این ادعاها را بدون ارایه اسناد و مدارک بپذیرید. آیا ممکن است شما این مقاله را پذیرفته و نه نمره عالی بلکه حتی نمره حداقل قبولی بدهید؟ آقای گازیوروفسکی! ادعاهای مالی و سیاسی که شما در مورد برخی از چهره های سیاسی ایرانی مطرح کرده اید اگر در مورد هموطنان امریکایی شما بود تاکنون موجب افتتاح دهها پرونده قضایی علیه شما و منابع ناشناخته شما می شد و احتمالا به حیات حرفه ای شما خاتمه می داد. شما پانزده سال است (تا زمان برگزاری همایش مذکور) که این ادعاها را بدون ارایه مدرک دقیق مطرح می کنید. فکر نمی کنید که اکنون وقت آن رسیده یا ادعاهای خود را پس بگیرید و یا منابع سری شفاهی یا مکتوب خود را افشا کنید؟"

 

آقای گازیوروفسکی اولا از این سوال به خصوص از جانب یک دوست شدیدا ناراحت شدند ولی در نهایت بدون هر گونه پاسخ گویی صریح و حتی غیرمستقیم تنها به من فرمودند: بله حرف شما از نظر حرفه ای و متدلوژیک درست است و این از مشکلات و نقاط ضعف تاریخ نویسی بر اساس اسناد و منابع امنیتی است. این گونه منابع قابل افشا نیستند و البته کاری هم نمی شود کرد.

 

این انتقاد البته از منظر حقوقی به آقای سیف زاده بیشتر از دیگران وارد است. از شخصی که از صبح تا شام در پی احقاق حقوق از دست رفته مردم، مبارزه با پرونده سازی بدون مدرک محکمه پسند و متقن علیه افراد هستند بعید به نظر می رسد که چنین اتهامات سنگینی را بدون ارزیابی دقیق حقوقی و جدی منتشر کرده و اشاعه دهند. البته من نمی گویم که بقایی و دیگران حتما از خارجیها پول گرفته یا نگرفته اند. بلکه همه حرفم این است که این موضوع فراتر و حساستر از گمانه زنی یا تحلیل شخصی است و اگر مدرک معتبری، و نه گفته های دست دوم و سوم یک افسر ناشناخته سیا که حتی نامش را نمی دانیم و از وجود و یا عدم وجودش هم اطمینان نداریم، در این مورد وجود دارد آن را حتما منتشر سازید.

 

نکته دیگر در مورد نوشته آقای سیف زاده استنادات ایشان و بسیاری دیگر به منابعی از قبیل اسناد به دست آمده از سفارت سابق امریکا در تهران و یا اسناد ساواک است. ایشان نیز همانند شماری دیگر از نویسندگان با این قبیل اسناد برخوردی دوگانه و ابزاری دارند. اگر این اسناد مطابق میل و در تایید اعتقادات و ادعاهای آنها باشد منابعی مهم و یگانه اند، ولی اگر به هر دلیلی مخالف دیدگاههای سیاسی و تاریخی نویسنده باشد به سرعت به ادعاهایی پوچ و پرونده سازی افرادی مغرض و بی اطلاع تنزل درجه می یابند و تبدیل می شوند به روایت افراد فاسقی که باید در آنها تامل کرد. لزومی بر ذکر نمونه های متنوع در این موارد نمی بینم، چرا که خود شما بهتر از من به این موارد واقفید.

 

آقای سیف زاده در نوشته خود اعلام کرده اند: "او (بقایی) كه نتوانسته بود در دوران حكومت شاه به رغم دغل بازى ها به صدارت عظمى نايل آيد در دوران انقلاب ۱۳۵۷ و پس از آن به كمك ايادى خود در برخى ارگان ها نفوذ كرده و با ايجاد تفرقه و نفاق و درگيرى در صفوف انقلابيون، ضربات جبران ناپذيرى به انقلاب وارد نمود." بقایی در جریان محاکمات و همچنین دیگر نوشته های خود مدعی شده که سه بار پیشنهاد نخست وزیری از سوی محمد رضا شاه را رد کرده است. این ادعای بقایی چه راست و چه دروغ، به طور آشکار مطرح شده و هیچ گاه نه توسط حکومت پهلوی و نه توسط مخالفان بقایی مورد تکذیب قرار نگرفت.

 

از سوی دیگر آقای سیف زاده برای اثبات خیانتهای بقایی و یارانش به انقلاب اسلامی (و لابد توجیه دستگیری و مرگش) به طناب مرحوم شیخ صادق خلخالی و مر گ بر بقایی گفتن او در مجلس شورای اسلامی چنگ زده است. از نظر آقای سیف زاده آقای خلخالی اگر با بقایی مخالفت کرده و خواستار مرگش شود اقدامی مقبول داده که "هیچ گاه مورد توجه مورخان قرار نگرفته است." ولی دیگر مرگ آفرینیهای وی بد است و فعالان حقوق بشر با آن مخالفند.

 

آقای سیف زاده در نوشته خود همانند بسیاری دیگر از نویسندگانی که راه سرراست و سهل الوصول تئوری توطئه را برای تحلیل موضوعات سیاسی و تاریخی پیموده و می پیمایند نوشته اند: "نفوذ او (بقایی) به داخل جبهه ملى به اتفاق حسين مكى نمى تواند به دور از اغراض سياسى و بدون هماهنگى بدخواهان ايران بوده باشد." این جمله صرف نظر از آن که شاهکار تاریخ نویسی بی غرضانه است نمونه ای از روش و دیدگاه طبقه بندی سیاه و سفید در تاریخ هم هست که بر اساس آن افراد خائن و "دشمن" از ابتدا و آگاهانه در مراکز و جریانهای مردمی رخنه می کنند تا روزی روزگاری زهر خویش را وارد کرده و "دشمنان" را به پیروزی برسانند. من فقط صمیمانه امیدوارم که آقای سیف زاده در شغل قبلی قضاوت و در شغل فعلی خود وکالت به این سادگی و بر اساس احساسات و تمایلات خود با جان و مال ناموس مردم بازی نکنند.

 

معمولا یکی از نشانه های سلامت سیاسی یک دولت و حکومت ملی و دمکراتیک داشتن اپوزیسیون قانونی و مخالفان طبیعی است. آیا آقای سیف زاده و همفکران ایشان می توانند یک شخص یا جریان سیاسی مخالف در زمان حکومت مرحوم دکتر مصدق را نشان دهند که خائن نبوده و برای بیگانگان جاسوسی و مزدوری نمی کرده است. یا این که هر کسی که با این گونه مقدسات درافتد از ابتدا خائن و نفوذی بوده است. آیا شیوه آقای سیف زاده در دشمن و جاسوس قلمداد کردن همه مخالفان دکتر مصدق با تلاشهای ایشان برای بی گناه نشان دادن موکلانشان که دقیقا به همین دلایل در ایران دچار مشکلات قضایی هستند مغایرت ندارد؟

 

اقای مسعود بهنود نیز اخیرا در یکی از مقالاتشان (در "بهنود دیگر" سایت اختصاصی اینترنتی خود و با عنوان: امروز با تاریخ شوخی نکنیم) نوشته اند: "تنها انتخابات دورة هفدهم انجام گرفته توسط دكتر مصدق نخست وزير ملي ايران را مي توان انتخابات آزاد و ملي خواند. هر چند خلل هايي نيز در آن وجود داشت." آقای سیف زاده نیز در بخش دیگری از مقاله شان به توطئه های مجلس هفدهم در عدم صدور رای سلب مصونیت از بقایی اشاره کرده و سپس با نقل جمله معروف دکتر مصدق در مورد این که هر جا ملت است مجلس آن جا است رفراندوم انحلال مجلس هفدهم را اقدامی کاملا دموکراتیک ارزیابی کرده اند.

 

نگارنده در حدود 14 سال پیش با استناد به اسناد و مدارک نخست وزیری و وزارت کشور دوران حکومت مرحوم دکتر مصدق سخنرانی را در محل "نشر تاریخ ایران" انجام دادم. عنوان آن سخنرانی هم تا جایی که به خاطر دارم: "تجربه انتخابات و انحلال مجلس هفدهم" بود. در آن سخنرانی قصدم بررسی اسناد مربوط به این دو حادثه بود و در نهایت هم تلاش کردم تا به این پرسش تاریخی پاسخ دهم: "دکتر شریعتی در جایی گفته است: مصدق مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. چگونه می شود که فردی که هفتاد سال برای آزادی نالیده خود در دوران حکومتش برگزار کننده بدترین و مخدوشترین انتخابات در تاریخ مشروطیت ایران می شود، بر صخت آن مهر تایید می گذارد و در نهایت هم با یک همه پرسی آن را تعطیل می کند؟"

 

در این جا البته قصد بازگویی این پژوهش را ندارم، ولی باید بگویم که بر اساس منابع رسمی از جمله کتاب رسمی "فهرست نمایندگان 24 دوره مجلس شورای ملی و هفت دوره مجلس سنا" که توسط آقای عطاءالله فرهنگ قهرمانی گردآوری و در سال 1356 منتشر شده تعداد حوزه های مردود اعلام شده و در نتیجه کرسیهای معطل مانده در انتخابات مجلس هفدهم که در دوره صدارت مرحوم دکتر مصدق برگزار شد به تنهایی بیش از همه 23 دوره دیگر در تاریخ مشروطیت ایران از 1285 تا 1357 شمسی است. این در حالی بود که اکثریت مطلق کرسیهای معطل مانده مربوط به مناطقی بود که مخالفان جبهه ملی در آن جا اکثریت داشته و احتمالا به مجلس راه می یافتند.

 

از سوی دیگر وقتی که یک رجل سیاسی در حکومتی مبتنی بر مشروطه پارلمانی، مجلس را نادیده می گیرد این عمل به هیچ وجه احترام به آزادی و دمکراسی نیست. این که یک سیاستمدار روی دوش مردم بایستد و بگوید این جا مجلس است نه مجلس رسمی که من عضوش هستم و به توسط آن به قدرت رسیده ام اقدامی کاملا خلاف دمکراسی پارلمانی و مغایر با بدیهیات لیبرالیسم دموکراتیک است، ولو آن که به گمان ایشان همه نمایندگان آن مجلس جانی و خائن و جاسوس باشند.

 

نکته جالبتر تاکید آقایان سیف زاده همه پرسی انحلال مجلس هفدهم را اقدامی آزادانه، مشروع و به خصوص دمکراتیک می دانند. این همه پرسی صرف نظر از آن که مورد مخالفت شماری از نزدیکترین یاران پابرجای مرحوم دکتر مصدق قرار گرفت کمترین نشانی از یک انتخابات دمکراتیک و آزاد نداشت. صرف نظر از خلق الساعه بودن آن و ارعابهایی که در چند ساعت محدود برگزاری آن علیه مخالفان صورت گرفت دارای یک مشکل جدی حقوقی نیز بود. در هر شهری دو صندوق جداگانه یکی برای رای دادن موافقان و دیگری برای رای دادن مخالفان قرار داده شده بود. ضمنا بر اساس بخشنامه این انتخابات همه رای دهندگان از جمله مخالفان پیشنهاد دولت موظف به نوشتن نام و کلیه مشخصات دیگر خود بر روی برگه های رای بودند. شما را به خدا اگر امروز دولت ایران و یا هر دولت دیگری برگزار کننده چنین همه پرسی باشد که مخالفان آن انگشت نما شده و تک تک مورد شناسایی قرار گیرند خود شمای حقوق دان به درستی با آن مخالفت نخواهید ورزید؟ اگر به قول اقای بهنود انتخابات مجلس هفدهم تنها انتخابات ملی و آزاد در تاریخ ایران بود، دیگر چه نیازی به قهر کردن با آن و انجام همه پرسی برای تعطیل کردنش وجود داشت؟

 

کلام آخر این که راقم این سطور به طور کلی با مرحوم دکتر مصدق و دولت وی مخالف نیستم و اساسا در اندازه ای هم نیستم که موافقت یا مخالفتم با این شخصیت تاریخی کشورمان بتواند خدشه ای بر ایشان و راهشان وارد کند. من با ولنگاری در تاریخ نویسی، استفاده ابزاری از رویدادهای تاریخی برای رسیدن به اهداف شخصی و سیاسی، زیارت نامهئ نویسی در لباس تاریخ نویسی و همچنین قدیس پروری سیاسی مخالفم. به گمان من پرهیز از این شیوه و روی آوردن به تاریخنگاری مستند، مستدل، بی غرض، منصف و بی رحم مسلما به سود آرمانهای بلند مرحوم دکتر مصدق و هواداران واقعی ایشان نیز هست.