13 آوریل یکصدمین سالگرد تولد ساموئل بکت ادیب و نمایشنامه نویس نامدار ایرلندی در زادگاهش و سراسر جهان انگلیسی زبان جشن گرفته شد.

به اعتقاد بسیاری از منتقدان و پژوهشگران ادبیات غرب، بکت یکی از مهمترین نویسندگان تاریخ ادبیات جهان و از جمله سرآمدان ادبیات نوین انگلیسی در قرن بیستم به شمار می رود. برخی از منتقدان ادبی بکت را از نظر زیبایی و عمق کلام شانه به شانه ویلیام شکسپیر قلمداد کرده اند.

شاید کسی همچون بکت که به شدت از قرار گرفتن در کانون توجه افکار عمومی گریزان بود هرگز انتظار نداشت که یکصدمین زادروزش تبدیل به یک جشن ملی شود و از ماهها قبل برنامه های مختلف رسانه ای، فرهنگی و هنری در موردش در کشورهای مختلف جهان صورت گیرد. تا جایی که روزنامه نگاران ایرلندی و انگلیسی از این برنامه ها به "بکت مانیا" (جنون بکت زدگی) یاد کرده اند.

علاوه بر برنامه های متعدد در جمهوری ایرلند و ایرلند شمالی، مجتمع فرهنگی-هنری باربیکن در قلب لندن از یک ماه پیش تا یک ماه دیگر برنامه های اصلی خود را به زندگی، زمانه و آثار بکت اختصاص داده است.

ساموئل بارکلی بکت در روز 13 آوریل 1903 در منطقه فاکس راک در شهر دوبلین به دنیا آمد. در سالهای 1923 تا 1927 در رشته های زبان ایتالیایی و فرانسه در کالج ترینیتی در همان شهر تحصیل کرد و پس از فارغ التحصیلی نیز یک سال در شهر بلفاست معلم بود و سپس به عنو.ان استاد به ترینیتی کالج بازگشت.

در سال 1930 اولين جايزه ادبي‌اش را به مبلغ ده پوند براي شعري با عنوان هورسكوپ (طالع بینی بر اساس ماه تولد) كسب كرد و پس از آن مقاله‌أي درباره "مارسل پروست" نویسنده نامدار فرانسوی نوشت كه زمينه مشغوليت ذهني او درباره گذشت بيهوده زندگي انسان و تكرار عادات و اموري است كه هيچ نتيجه‌اي ندارد. اين انديشه موجب شد تا وي مقامش را در ترینیتی کالج رها كند و به دوره گردي روآورد. او در طي اين مدت از ايرلند,فرانسه و آلمان عبور كرد و وقتش را صرف نوشتن شعرها و داستان‌هايش و نیز كارهاي حيرت‌انگيزي براي گذران زندگي کرد.

در میانه دهه 1930 بکت شیفته سینما شد و حتی تلاش کرد تا با عزیمت به مسکو از محضر "سرگیی آیزنشتین" و "وسوولد پودوفکین" سینماگران نامدار اتحاد شوروی درس بگیرد. ولی شرایط وی و اوضاع جهان مسیر دیگری را پیش پای وی قرار داد.

بکت در سال 1937 به پاریس کوچ کرد و همنشین نویسندگانی چون "جیمز جویس" دیگر ادیب ایرلندی و "ژان پل سارتر نویسنده و متفکر مشهور فرانسوی شد. دوستی وی با جویس نابغه بیمار و نابینا که از ایرلند آغاز شده بود تا حد زیادی در زندگی و آثار بکت تاثیر گذارد.

او در دوران جنگ همچنان در پاریس اقامت گزید و به نهضت مقاومت ملی ضد آلمان هیتلری پیوست. در همین شهر بود که وی به سال 1953 معروفترین نمایشنامه خود "در انتظار گودو" را برای نخستین بار بر روی صحنه برد. بکت بیشتر عمر خود را در همین شهر به سر برد.

او در سال 1969 موفق به دریافت جایزه ادبیات نوبل شد و نهایتا در 22 دسامبر سال 1989 در سن 83 سالگی در پاریس درگذشت.

پس از مرگ بکت به توصیه خود او و تصمیم بازماندگانش اشیای شخصی، دستنوشته ها و نسخه اصلی کتابهایش به دانشگاه ردینگ در غرب لندن اهدا شد و هم اکنون در موزه ای به نام خود وی در این دانشگاه نگهداری می شوند.

به گمان برخی از منتقدان آثار بکت، وی اگرچه مقوله های شعر و داستان نویسی را نیز به خوبی تجربه کرده، ولی بدون شک یکی از ارکان مهم نمایشنامه نویسی در ادبیات و زبان انگلیسی در قرن بیستم محسوب می شود.

گزیده ای از مهمترین آثار وی در نمایشنامه نویسی از این قرارند: در انتظار گودو (نام دیگر در ترجمه: چشم به راه گودو 1952 دارای ترجمه های مکرر به فارسی توسط اصغر رستگار، سیروس طاهباز، مصطفی عابدینی فرد و علی اکبر علیزاد)، بازی بدون کلمات (قسمتهای اول و دوم 1952 و 1956)، دست آخر (1957ترجمه مهدی نوید)، اخرین نوار کراپ (1958)، روزهای خوش (1960)، بازی (1963)، آمد و رفت (1965)، تنفس (1969)، نخیر (1972)، آن زمان (1975) یک قطعه تک خوانی (1980)، راکابی (1981)، اوهایو ایمپرومپتو (1981)، فاجعه (1982 ترجمه تینوش نظم جو) و چی کجا (1983 ترجمه تینوش نظم جو).

نخستین نمایشنامه ای که بکت نوشت الوتریا نام داشت که در دهه 1940 نوشته شد، ولی هرگز در زمان حیات خودش منتشر نشد و برای نخستین بار در سال 1995 انتشار یافت.

از مجموعه داستانهای کوتاه و بلند بکت می توان به این آثار اشاره کرد: مرفی (1938)، پایان (1946 ترجمه کیاسا ناظران)، وات (1945 منتشر شده در سال 1953)، سه گانه مالون، مالونه می میرد و بدون نام (1951 تا 1953 بخش اول ترجمه مهدی نوید)، داستانها و متون هیچ (1954)، چگونه است (1961)، گمشدگان (1971)، اولین عشق (1973 ترجمه علی باش)، کمپانی (1979) وقتی دیدم می گویم (1981) و بی حرکت زل زدن (1988).

بکت در دهه هشتاد و در واپسین سالهای عمرش در دو ویرایش جداگانه اشعار انگلیسی و فرانسه خود را نیز منتشر ساخت.

منتقدان ادبی غرب و به ویژه ادبیات انگلیس معتقدند که شیوه نگارش و نوع نگاه اجتماعی و در عین حال درونگرای بکت میراثی هستند که تا سالها بعد به طرزی محدود یا گسترده در آثار نسلهای بعدی نویسندگان ظاهر شده و خواهد شد.

ساموئل بکت در اوایل کارش معتقد بود که شعر باید کاری کند تا خواننده به دست و پا بیفتد و با متن درگیر شود. برای همین گاه از کلمه‌هایی بسیار دشوار استفاده می‌کرد که فقط در لغت نامه‌ها وجود داشت. به مرور اما نظرش کاملاً چرخید و به زبانی بسیار ساده روی آورد، که در نمایش نامه‌هایش به اوج رسید. گفتن ندارد که این سادگی از پیچ و خم‌هایی عبور کرده است: از زبان فاخر انگلیسی- ایرلندی که بر آن تسلط داشت، تا زبان فرانسوی که زبان دومش بود.

در نمایشنامه های بکت بیش از بیشتر نویسندگان معاصر به مفاهیم زمان، انتظار و مرگ پرداخته شده است. زمان در آثار بکت زمان خطی که ما کاملا با آن آشنا هستیم نیست. سوای در انتظار گودو که ردپاهایی از زمان خطی به چشم می خورد، در سایر نمایشنامه های وی زمان کاملا ذهنی و درونی شده است.

قهرمانان بکت چون به خوبی از آینده آگاهی کامل دارند و می دانند که قادر به تغییر یا اجتناب از آینده محتوم خود نیستند به راه حلهای مختلفی توسل می جویند تا گذشت زمان و مرگ را فراموش کنند. رجوع به خاطرات، انتظار برای ظهور یک منجی و گفتگوهای بی هدف و پوچ از جمله این راه حلها هستند. اما همگی این راهبردها نهایتا به شکست می انجامند و آنان به حقیقت واقعی زیستن در محدوده زمان یعنی مرگ پی می برند.

نمونه ای از شعر بکت با عنوان نام ناپذیر (ترجمه کیاسا ناظران)

بالاتر از پلکان از آن‌جا که نشسته بودیم

می‌بینممان وارد می‌شویم از سمت خیابان آرن

دودل، با چشمانی که دودو می‌زند در هوا، سپس با وقار

از روی شن‌های سیاه به سوی‌مان می‌آییم

زشت‌تر از زشت، به زشتی دیگران

اما ساکت، توله‌سگی بازیگوش

به دو از سمت خیابان مونژ وارد می‌شود

دختر مکثی می‌کند، با نگاه دنبالش می‌کند

سگ از میدان می‌گذرد، گم می‌شود

پشت مجسمه‌ی گابریل دو مورتیله

دختر سربرمی‌گرداند، من رفته‌ام

دست چپ را بر طارمی سیمانی تکیه می‌دهم

به سختی و تنها از پلکان قدیمی بالا می‌روم

دختر دل‌دل می‌کند

قدمی به سوی انتهای خیابان مونژ برمی‌دارد

سپس دنبالم می‌آید

لحظه‌یی رعشه به پشتم می‌افتد، این من است که به من باز می‌پیوندد

اکنون با چشمانی دیگر نگاه می‌کنم

سنگ‌ریزه‌ها را و آب‌گیرها را زیر بارش تند باران

دختربچه‌یی طوقی را پشت سرش می‌کشد

زن و مردی، شاید عاشق، بازو به بازو می‌گذرند

پلکان‌های خالی، خانه‌های بلند و آسمان

که چه دیر چه دیر بر ما نور می‌پاشد

سر برمی‌گردانم، بهتم می‌زند

از دیدن چهره‌ی غمینش این‌جا.